شعری از حمید
شریفنیا
تا تو
تو
با دست دیگرش
بییایی
چشم سفید خرگوش را
تا
انتهای زنجیر
با سل طاعونی
ازآب
عبور دهی
و کنگره مشبک شب را
در حجم خیس زنی
به
سلسله زاگرس بر گردن
بگیری
که قلاده نارنجی
خرگوش
دست را باز می کند
در تنگی که
دریایی بود
آرام تر
به من بگو
سنگی
که در سینه کاشتم
گور گلدانی بود
که شیهه قلب را
با حاشیه تب
از نیش عقربی در ماه
به ترسیم می کشید
احساس نجیب ماهی
دریا را به سرفه وا
می داشت
دستی
قلب خرگوش را
از سینه ( به نعل
اسبی)
دوان
دوان برداشت
وبر یال زنی گل داد