گفت‌وگو با فرخ تمیمی

 

 

اشاره: سه سال بدون ِ فرخ تمیمی و حالا حرف‌هایی از او که از بودن اوست. بودنِ اوست. صدای حرف‌هایی که هنوز ِ حرف است. حرف می‌زند.

                                                                                             مجله‌ی شعر

 


در تحولات سبك هاي ادبيات فارسي يعني دوره اي كه مثلاً سبك عراقي جاي خود را به سبك هندي داد و همينطور سبك عراقي جانشين سبك خراساني شد يك نوع همزيستي مسالمت آميز به چشم مي خورد. شاعراني كه از سبك پيشين پيروي مي كردند به تمامي حذف نشدند و آثار درخشاني هم آفريدند. اما جرياني كه نيما هدايت آن را به عهده داشت به نوعي به پايان شعر كلاسيك تعبير مي شود.


ببينيد. مكتب بازگشت در دوران قاجار كه قاآني باني آن بود به قول نيما يوشيج بازگشتي از سر عجز بود. درست هم هست. سبك ها بي دليل به پايان عمر خود نزديك نشدند. همين سبك هندي كه من عوفي را شاعر پيشرو اين سبك مي دانم در آن مقطع چنگي به دل نمي زد.
همانطور كه دكتر ذبيح الله صفا هم مي نويسد، در زمان صفويه ادب ايران به هندوستان كوچ كرد. جلوتر كه بياييم و از ادبيات مشروطه كه بگذريم به نام هايي چون شمس كسمايي و دكتر محمد مقدم و بالاخره نيما يوشيج بر مي خوريم كه حركت هاي تازه اي در شعر پديد آورده اند. نيما در حقيقت شيوه تازه اي آغاز كرد و با توجه به تحصيل در مدرسه فرانسوي و آشنايي با ادب فرانسه و همچنين قابليت ذاتي به موفقيت هاي ارزشمندي دست پيدا كرد. بعد از اين شاعران ناگزيريم كه از احمد شاملو نام ببريم. بي هيچ ترديدي شاملو هنوز هم بر شعر معاصر سايه افكنده است. چند نسل تأثير پذيري او را انكار نمي كنند. نسل بعد از شاملو گستردگي خاصي دارد. اگر قرار باشد كه از اين نسل حرف بزنيم بايد نام هاي بسياري را به ياد بياوريم كه چه در اين مملكت و چه در آن سوي مرزها چهره شدند. بگذاريد نسل ها را اينطور دسته بندي كنيم. نسل اول نيما يوشيج و چند شاعر ديگر. نسل دوم شاملو و شاعراني كه از او تأثير پذيرفته اند و نسل سوم كه در اين دهه و دهه گذشته حرف هاي خوبي براي گفتن داشتند و دارند. اين نسل سومي ها بخت بلندي داشته اند و آن هم اين است كه در راهي كه دو نسل گذشته كوبيده و هموار كرده اند، قدم مي زنند. البته تا يادم نرفته بايد از فروغ فرخ زاد ياد كنم كه نه تنها از بهترين هاي نسل دوم است. بلكه اثر بسياري بر شاعران نسل سوم گذاشته است. پس از گذشت نزديك به چهار دهه از مرگ او هنوز شعرهايش به خوانش هاي چند باره مي رسد.

 


حرف بر سر راه كوبيده نيست. من از بيراهه هايي سراغ دارم كه شعرمعاصر را تهديد مي كند. همين هايي كه در دهه شصت از شاملو تأثير پذيرفته اند حالا با سرسپردگي به تئوري هاي غربي به زباني شعر مي گويند كه كسي از آن سر در نمي آورد. همان ها كه تا ديروز مشتاقانه از شاملو مي گفتند حالا به موضع ضد شاملويي خود افتخار مي كنند.


جوان ترها كه معمولاً زير
۳۰ سال هستند از نسل سومي ها به حساب مي آيند. اين سن و سال انتظارهاي زيادي را در پي ندارد. يادمان باشد كه ما يك ادب هزار ساله در پشت سر داريم. ادبيات كلاسيك پشتوانه ما است. نيما هرگز نگفت كه من از ادب اين مملكت بريدم. البته گاهي شاملو اين حرف را به تمسخر مي زد.
نيما با اين پشتوانه غني سر ستيز نداشت. به قولي مصراع را تجزيه اتميك و مهندسي شعر را دستخوش تحول كرد. يعني شعري را كه در گذشته دايره اي بود و ساختماني افقي و عمودي داشت و به وسيله شاعر در يك نقطه قفل مي شد را به وادي تازه اي كشاند. البته جوان ترها بيراهه هم رفتند اما بياييد كمي خوشبين باشيم، به هر حال براي پيمودن هر راهي ناگزير بايد از بيراهه ها هم گذشت. راه كه بدون بيراهه نمي شود. اينطور هم نيست كه هركس آبي را ببيند و فكر كند شناگر خوبي است. غرق شدن هم در كار است. ولي من اميدوارم كه نسل سوم بتوانند راه را از بيراهه بشناسند.

 

شما به عنوان چهره اي تثبيت شده چقدر به نسل سوم اميدواريد؟


من به اينها اميدوارم. اينها خيلي خوب جلو آمده اند. حرف هايشان خوب است. البته بايد نقد شوند. تشويق هم بايد باشد. اين وظيفه من و هم نسلان من است كه كمكشان كنيم. اينكه كسي تثبيت شده است دليلي براي تجير كشيدن به دور خود نمي بينم و اينكه بگويد همين است كه هست! هيچكس جاي هيچكس را تنگ نمي‌كند. بايد سعه صدر داشته باشيم و اگر به دوستان عزيزم برنخورد زير بالشان را بگيريم.


اين نوع نگاه به جوان‌ترها خيلي زيبا است. اما گاهي اين دستگيري‌ها و به كمك آمدن‌ها نتيجه عكس مي دهد. مثلاً شاعران پيشكسوت در كارگاه هاي ادبي استعدادهاي جوان را زير پاي نوچگي و نوچه‌پروري قرباني مي كنند. حتي كساني كه از كارگاه شعر دكتر براهني بيرون آمده اند...


مي‌بخشيد كه حرف تان را قطع مي كنم. براهني زبان فارسي را خوب بلد نيست و در كارگاه خود كاري كرد كه خيلي‌ها عطاي شعر را به لقاي آن بخشيدند. البته خدمتي هم كرده و آن هم سفر طولاني‌اش به كاناداست!


شعر در چنگال مافياي ادبي اسير شده است. معمولاً كساني كه هر ساله به عنوان نمايندگان شعر معاصر به كشورهاي ديگر مي روند، صلاحيت لازم را براي اين نمايندگي ندارند و صرفاً به دليل باج هايي كه پيشتر داده اند به اين سفرها دعوت مي شوند.


من به وجود اين مافياي ادبي سخت اعتقاد دارم. مثلاً خانم بهبهاني شاعر خوبي است اما نماينده ادبيات معاصر نيست. اما مدام به سفر هاي خارجي مي‌روند و به عنوان نماينده شعر امروز ايران سخنراني مي‌كنند و شعر مي‌خوانند. يا وقتي شهريار مندني‌پور به عنوان نويسنده معاصر در خارج از كشور سخنراني مي‌كند، نويسنده فرهيخته‌اي به نام زايتاك از ايشان مي‌پرسد كه از ادبيات غرب چه خوانده ايد؟ آقاي مندني‌پور در پاسخ نام‌هاي همينگوي، فاكنر و... را رديف مي كنند. زايتاك مي‌گويد ادب آمريكا خيلي گسترده‌تر از اين حرف ها است و به عنوان اعتراض جلسه را ترك مي كند. اين به معناي از مرحله پرت بودن ما است. من چيز زيادي از ادبيات داستاني معاصر نخوانده ام. از احمد محمود و دولت آبادي حتي يك سطر هم نخوانده ام. مرحوم گلشيري هم كه در سطح حركت مي كرد. جالب اينجاست ايشان ـ كه مريدان بسياري هم دارد ـ در يك داستاني خودش را در گورستان پرلاشز فرانسه در كنار ساعدي و هدايت مي گذارد.
هم خنده دار است و هم تأسف انگيز. واقعاً چه مي شود گفت؟


از اين بحث كمي فاصله بگيريم. اگر موافق هستيد از شكستن ساخت هاي ادبي حرف بزنيم. به هر حال با شكل گيري جنبش يا همان جريان مدرنيته لزوم شكستن ساخت هم احساس شد. به اعتقاد شما لازم است كه در شكستن ساختار هم به ادبيات غرب نگاه كنيم يا در مشرق زمين هم اين امكان وجود دارد؟


اين ساختارشكني كه متفكراني همچون ژاك دريدا از آن حرف مي‌زنند درعرفان ما هم هست. اصلاً وقتي عرفان ما اينقدر غني است چرا اينقدر آدم‌هايي نظير پائولو كوئيلو را بزرگ مي كنيم؟ من نمي‌فهمم از كدام ساختار شكني حرف مي‌زنيد. برويد تذكرة الاولياي عطار را بخوانيد تا بفهميد ساختار شكني به چه معنا است.


حق با شما است. حتي من اعتقاد دارم كه نه تنها ساختار شكني بلكه بيشتر تئوري هاي جديد غربي ها پيش از اين در آثار بزرگاني چون فردوسي، بيهقي، نظامي، سعدي و... به بهترين شكل ممكن اجرا شده است. اما به هر حال موج سازان و موج سواران هم تماشاگران خاص خودشان را دارند.


موج سازي حركت جديدي نيست. در روزگار ما هم كساني چون نوري علا و يدالله رؤيايي هم از اين كارها مي كردند. رؤيايي تا آن مرحله پيش رفت كه شعر حجم را به راه انداخت. البته بماند كه خودش هم نفهميد كه تكليف اين نوع شعر چه مي شود. به من و بيژن الهي هم اصرار كرد كه بيانيه اش را امضا كنيم كه نپذيرفتيم. حالا هم به جواب قانع كننده اي درباره شعر حجم نرسيده ايم. مجموعه شعر هفتاد سنگ قبرش را هم ديده ام كه مطلقاً آش دهن سوزي نيست. به هر حال دور افتادن از زبان مادري همين چيزها را هم دارد. البته بعضي از موج ها هم به سرانجام مي رسند. مثلاً در سينما موجي كه فريدون رهنما و نسيم نسيمي به راه انداختند به نتيجه رسيد.

 


به هر حال براي كسب شهرت هم كه شده شاعران جوان احساس مي كنند كه بايد به يكي از اين امواج دل بسپارند.


اينطوري به هيچ جا نمي‌رسند. بايد زحمت كشيد. هركاري زحمت دارد.اينها مي‌خواهند بي زحمت به همه جا برسند. من تعجب مي كنم كه چرا خيلي ها فريب اين موج بازي ها را مي خورند. مثلاً مهرداد فلاح شاعر بدي نيست و لزومي ندارد كه زير علم فلان خانم شاعر سينه بزند. به هر حال تا اينها سرخورده شوند بايد زمان بگذرد. مسن ترها هم همينطورند. مثل بابا چاهي كه بعد از اينهمه سال هنوز به جايي نرسيده است.


محفل نشين هاي ادبي امروز ادامه كافه نشين‌هاي دهه هاي چهل و پنجاه نيستند. شما اين شانس را داشته ايد كه در چند دهه مطرح بشويد و در متن جريان باشيد. از شباهت‌ها و تفاوت‌هاي جمع هاي ادبي ديروز و امروز بگوييد.


شاعران خيلي جدي به صورت تفنني به كافه‌ها رفت و آمد مي‌كردند. يا مثلاً كساني كه به كافه فردوسي مي‌رفتند به نوعي نوستالژي بوف كوري داشتند.
مي‎نشستند و يك قهوه ترك سفارش مي دادند و گپي مي‌زدند و مي‌رفتند. گاهي هم دكتر عنايت، نصرت رحماني، حسن قائميان و... مي‌آمدند. من زياد به اينطور جاها نمي‌رفتم. ضمناً كافه فيروز هم بود كه مدتي جلال آل احمد آنجا پاتوق مي‌كرد. بد نيست بدانيد كه صادق هدايت تنها يكبار پذيرفت ـ آن هم در خانه‌اش ـ كه درباره ادبيات صحبت كند.


اما بحث‌هاي ادبي در كافه ها ـ مثلاً كافه نادري ـ نسل مشتاق شعر را به ياد مي آورد.


تأثير همنشيني را نمي شود ناديده گرفت. به هرحال هركس مرادي داشت. آدمي مثل قائميان هر روز ۵ ريال مي داد و مجله اي مي خريد و در كافه فيروز مي خواند.
هرچند همين اشتياق هم كم كم دارد خشك مي شود. دليلش هم روشن است. حال و هوا عوض شده. حتي مجلات ادبي ما خشك شده اند. به زحمت مي توانيد درصد صفحه يك مطلب خوب پيدا كنيد. نمي‌دانم اين بي سليقگي‌ها محصول چيست؟

 

نسل سوم كمي به نسل دوم مشكوك و بدگمان است و تصور مي كند انحصارطلبي آنان پاياني ندارد. از طرف ديگر نسل دوم هم نگاه شايسته اي به نسل سومي ها ندارد و آنان را آنارشيست مي داند. تصور نمي كنيد يك گسست سوءتفاهم برانگيز اتفاق افتاده است؟


ما كه با كسي مشكل نداريم. اتفاقاً من بيشتر كارهاي نسل سوم را به دقت خوانده‌ام. به هر حال نمي‌شود اينها را صددرصد تأييد كرد. گاهي كارهاي قشنگي مي‌كنند و گاهي وقت ها هم فقط حس تأسف را در آدم بر مي انگيزند. مثلاً حافظ موسوي خوب است. مسعود احمدي دانش ادبي بسياري دارد و كارهاي خوبي هم دارد. عبدالرضايي شاعر خلاق و تيزهوشی است. مهرداد فلاح خوب است.
اما به هر حال كارهاي بدي هم شده است كه فعلاً بهتر است اسمي از پديد آورندگان آن‌ها نبريم.


 ولي نسل آقاي مسعود احمدي و علي عبدالرضايي يكي نيست.


حق با شماست. بي هيچ آدابي و ترتيبي از اين عزيزان نام بردم. تدوين اين نام ها بماند براي بعد.


شاعران شهودي ما در دهه هفتاد، كم كم جاي خود را به شاعران باسواد دادند. مثلاً شعرهاي دكتر ضياء موحد محصول نوعي خردورزي است و همچنين شعر كساني كه از موحدها پيروي مي كنند. به عقيده شما عصر شاعران بي سواد سپري شده است؟


من دانش آموخته ادبيات فارسي هستم. م ـ آزاد هميشه مي گفت كه در آنجا ذوقت را مي كشند. اگر توجه داشته باشيد شاعرهاي خوب ما يا از دانشكده طب برخاسته اند يا از دانشگاه هاي مهندسي. حتي بهترين غزلسراي معاصرمان ـ استاد شهريار ـ هم طب مي خواند. دكتر موحد دكتراي منطق رياضي دارند. محمد حقوقي ايشان را براي بار نخست معرفي كرد. از بحث فاصله نگيريم. سواد خيلي لازم است. اصلاً چرا درباره دانستن زبان حرف نزنيم؟ من نمي‌دانم مگر زبان انگليسي چقدر سخت است كه شاعران ما در فراگيري آن كوتاهي مي كنند؟ من فكر مي كنم شاعر امروز بايد به يك زبان خارجي مسلط باشد. بايد با ادبيات غرب آشنا باشد. حمل بر خودستايي نشود. من مردان پوك اليوت را در
۲۵ سالگي ترجمه كردم و هنوز به عقيده خيلي‌ها بهترين برگردان است. نسل بعد متأسفانه به دليل تنبلي يا هر چيز ديگر فراگيري زبان را جدي نگرفتند. به هر حال شعر خوب ربطي به خردورزي و اين حرف ها ندارد. حالا اندوخته‌هاي ذهني كم است. يك شاعر وقتي شاعر است كه شعر ش به صورت ريتميك از درونش بجوشد وهر باركه اراده كند بتواند حرفش را با شعر بزند. اين هم امكان پذير نيست مگر با خواندن و خواندن و بازهم خواندن.

 


ژورناليسم نام هاي بزرگي را در دهه شصت معرفي كرد. در دهه هفتاد غير از دو سه نام بزرگ هيچكدام باقي نماندند. آن همه جنجال سازي در نهايت به نفع كدام جريان تمام شد؟ مثلاً شاعران زني كه چهره شدند و بعد نامي از آن ها نماند.


ببينيد. در دهه شصت خيلي ها احساس شاعري مي‌كردند. فرشته ساري و نازنين نظام شهيدي به شهرتي دست پيدا كردند كه سزاوارش نبودند. زن‌ها به هر حال به يك پشتوانه مردانه احتياج دارند. دهه شصت زير ساخت ادبي خوبي نداشت. خوشبختانه بستر لازم در دهه بعد فراهم شده است. به هر حال شاعراني نظير شمس لنگرودي هم بودند كه دهه شصت هنوز با نام آن‌ها گره مي خورد. الآن خوشبختانه جوان‌ها ترجمه‌ها را خوب مي خوانند و كنجكاو هستند. دوست عزيز! آدميزاد كه چاه آرتي‌زين نيست. به هر صورت يك موتوري هم مي
خواهد كه به لايه هاي زير زميني نفوذ كند و منابع جديد آب را كشف كند.


شاخص هاي چند دهه اخير چند نام تكراري هستند. حركت جدي كي آغاز مي شود؟


متأسفانه همينطور است. هنوز ناگزيريم از آزاد و آتشي و مسعود احمدي و يكي دو نفر ديگر نام ببريم. آن‌هاي ديگر كنار كشيدند. من هنوز از شعرهاي احمدي و مختاري خوشم مي‌آيد. هرچند دير به صحنه آمدند اما اينها چهره‌هاي خوب ما هستند.


اما در دهه هشتاد....


حتماً منظورتان دهه نود است؟


به قول شما دهه نود و به قول من دهه هشتاد! اصلاً چه فرقي مي كند در همين دهه كه در آن هستيم چقدر مي شود به شعر معاصر دل بست؟


بايد منتظر ماند. صبر مي‌كنيم تا ببينيم خانم‌ها و آقايان چه كاري عرضه مي كنند. بايد اين آويزان شدن از طناب نيما و شاملو تمام شود وكارهاي تازه‌اي شكل بگيرد. ببينيم دوستان تازه وارد ما چه مي‌كنند. من اميدوارم.


آخر اينهمه اميدواري از كجا مي آيد؟ فكر نمي كنيد اين تندروي ها به مرگ شعر مي انجامد؟


شاعراني نظير عبدالرضايي تندروي‌هايي دارند كه برمي گردد به نخواندن آنها. اما خيلي ها هم هستند كه راه درست‌تري را مي‌روند. به هر حال اين اميدواري ها هم از سر ناچاري است. ما پيشرفت لازم را نداشتيم. اما به جز خوشبيني گريزي نداريم. مثل اينكه شما نااميدتر از من هستيد؟!


شعر در نزد كساني به تفنن محض مبدل شده است. شعرهاي اشتراكي، حركت، سكوت و ... نشانه هايي از جدي نبودن هاي ما است. اين جريان كي به آخر مي‌رسد؟


دوره اين كارها سرآمده است. يك وقتي شاعراني آمدند و شعر بي نقطه، شعر دايره و مربع و ... گفتند. اما مي‌دانستند كه اين كارها محض تفنن است. حتي شعر مستزاد هم تفننن بود . چهره‌هاي گردن كلفت ادبيات كلاسيك ما از دست زدن به اين كارها عار داشتند و دون شأن خود مي‌دانستند. براي تمرين اين كارها را مي‌كردند اما قضيه اصلاً جدي نبود. متأسفانه شعر تفنني حالا به جريان غالب مبدل شده است.


 
پشت كردن به ادبيات كلاسيك ما به يك ژست ادبي تبديل شده و شاعران امروز افتخارشان اين است كه اصلاً كارهاي كلاسيك را نمي‌خوانند.


اشتباه شان درست همينجا است. من هنوز سعدي را عاشقانه دوست دارم.
قيامت است. بيهقي هنوز يك كلاس داستان نويسي است. آدم نبايد گمراه باشد. حتي مرد فرهيخته‌اي مثل شاملو كه حرفه اي بود عصرها كيهان و اطلاعات زير بغلش بود. اهل كتاب بود. اينكه ما بگوييم چيزي نمي‌خوانيم كه حرف نشد.


زبان فارسي در حوزه جغرافياي محدود ما بدجور غريب مانده است. چطور به گوشه و كنار جهان سرك بكشيم و خودمان را مطرح كنيم؟


سال گذشته راديو فرانسه مصاحبه اي با من داشت كه من در آن گفت وگو شعر پيوند را خواندم. چون آموخته‌ام وقتي براي جمع شعر مي خوانم شعرهاي آسان انتخاب كنم. اين محدوديت كه از آن حرف زديد مشكل اصلي است. زبان ما گسترش ندارد. حتي اندازه عرب‌ها مخاطب نداريم. همين است كه محمود درويش جهاني مي‌شود و ما به اين موفقيت دست پيدا نمي‌كنيم. اما مشكل زبان، تنها دليل جهاني نشدن ما نيست. همه چيز را هم كه نمي‌شود گفت. يكي را مي گويم. نماينده‌هاي ادبيات معاصر ما صلاحيت ندارند. اينهايي كه با سياه بندي به خارج از كشور مي‌روند و عنوان نماينده شعر امروز را يدك مي‌كشند خيلي بد گزينش مي شوند. بايد شعرمان جهاني باشد. حقيقت را قبول كنيم. شعر جهاني اين نيست كه ما مي نويسيم.


روشنفكران نگاه تمسخرآميزي به ادبيات عامه‌پسند دارند. ادبياتي كه خودشان توليد كننده آن هستند مخاطب ندارد. تكليف چيست؟


نويسنده‌هايي مثل قاضي سعيد و ر. اعتمادي مردم را با كتاب آشتي داده‌اند. به هر حال بايد در روزهاي اول كتاب‌هاي ساده‌اي را براي خواندن انتخاب كرد.
ما الآن راه را برخواندن تازه كارها بسته ايم. آن وقت‌ها جواد فاضل خيلي خوب مي‌نوشت مستعان هم همينطور. ميمندي نژاد و يكي دونفر ديگر هم خوب مي‌نوشتند. الآن نداريم. من شعرهاي مريم حيدرزاده را نشنيدم اما خيلي جاها رفتم كه نوار شعرهايش را داشتند. واقعاً اينها چه ايرادي دارند؟ اما در ادب دو چيز وجود دارد. يكي گزينش است و ديگري گسترش و معمولاً آنچه گسترش دارد گزينش ندارد.


يعني در غرب هم وضعيت شمارگان آثار جدي مثل همينجا است؟


تا آنجا كه من كتاب هاي آنها را ديده‌ام وضع همينطور است. شمارگان در همه جاي دنيا پايين است مگر شعرها و داستان‌هاي عامه‌پسند.


شما علاوه بر شعر درحوزه ترجمه هم دستي قوي داريد. از تأثير ترجمه در ادب فارسي بگوييد. و از شاعراني نظير شاملو كه درترجمه شعر خيلي زحمت كشيدند.


البته فرانسه شاملو خيلي ضعيف است. رؤيايي هم اين را هميشه مي‌گفت. ولي ذوق خوبي داشت براي ترجمه از ذوق خودش مايه مي‌گذاشت. داخل پرانتز بگويم شاملو آدم عجيبي بود. به قول دريابندري هركس مي‌خواست روزنامه مرده اي را زنده كند بايد مي رفت سر وقت شاملو. برعكس اين قضيه هم صدق مي‌كرد. من هميشه يك بحث جدي با شاملو داشتم و آن هم انتخاب نوع نثر در ترجمه بود. شاملو پيشنهاد خوبي داد. مي گفت ما درست بنويسيم و هركس مي‌خواهد متن را به لفظ عاميانه بخواند. به عقيده من آدم بايد در ترجمه حواسش را جمع كند. من بعضي از ترجمه‌ها را كه مي بينم حيرت مي‌كنم. خيلي افتضاح‌اند. من چيزي را از بورخس ياد گرفته‌ام كه خيلي ارزشمند است. يكي از علاقه هايم خواندن فرهنگ هاي لغت و «ديكشنري»‌ها است. مي‌گويند زبان مثل رودخانه است. سطحش بدون موج است اما در زير تلاطم‌هايي است. به هر حال هر چقدر زبان فارسي با زبان هاي ديگر دنيا تلفيق شد به نفع ما تمام مي‌شود. مثل زبان ايتاليايي كه با درآميختن با زبان آمريكايي غني‌تر شد. اين يك امكان تازه است. ملتي كه زبان نداشته باشد محكوم به نابودي است.


فرخ تميمي شاعر چقدر با جريان روز همراه است؟


من چند دهه پيش ـ وقتي خيلي جوان بودم ـ شعرهاي موزون مي‌گفتم. هنوز هم معتقدم شاعر امروز بايد در شعر كلاسيك ورزيدگي‌هايي داشته باشد. همينطوري نمي‌شود جلو آمد. من در هفت هشت سال اخير دست به تجربه هاي جديدي زده‌ام. به هر حال نگاه شاعر به مرور زمان نو مي‌شود. من همين اواخر شعري براي تايتانيك نوشته‌ام.


 راه درست شعر امروز روي نقشه كجاست؟ شما نشانمان بدهيد.

 

من اعتقاد دارم كه شما بي پرواتر و با احساس تر كار كنيد. آن وقت موفق مي‌شويد.
شما در خودتان امتحان كنيد. مي بينيد كه پايه اي داريد كه مي توانيد خيلي چيزها رويش بگذاريد.
به تدريج احساس مي‌كنيد كه شعرتان خود جوش مي‌شود. به فكر قالب نباشيد. اول به شعر فكر كنيد. قالب خودش پيدا می‌شود.

 


نقطه اوج شعر فرخ تميمي كجاست؟


اين را كه من نبايد بگويم. شما و ديگران قضاوت كنيد و وقتي به نقطه اوج رسيديد به من هم خبر بدهيد.

 


به هر حال شما از صداهاي مشخص شعر بعد از نيما هستيد. از خودتان كه حرفي نمي‌زنيد. حداقل از شاعران ديگر بگوييد.


آن وقت ها در حقيقت نقطه اوج احمد شاملو بود. نصرت رحماني هم خوب بود. اما شگفتي اينجاست همين كه سرش را زمين گذاشت ديگر هيچ خبري از او نشد. همين بلا هم سر مهدي اخوان ثالث آمده است. ما چهره هاي بزرگ خود را حذف مي‌كنيم و آن وقت انتظار داريم محمود درويش‌ها را به دنيا معرفي كنيم. بايد يكي پيدا شود و دليل اين همه ناكامي را تحليل كند تا اين اتفاقات شوم تكرار نشوند. من شنيده ام آقاي شمس لنگرودي كارعظيمي در اين باره كرده اند. كتاب شان را نخوانده‌ام اما اميدوارم در اين كار موفق باشند.


و اما خيلي خسته شديد! سؤال ها را براي شايد وقتي ديگر مي گذارم و خواهش مي كنم حرف آخرتان را كه حتماً شيرين است بگوييد.


خيلي خوشحالم كه در اين آشفته بازار باندبازي
هاي ادبي کسانانی به دور از رابطه‌ها كار جدي مي كنند. براي نسل شما هم آرزو مي‌كنم كه كتاب هاي خوبي چاپ كنيد. البته يادتان نرود كه ازما هم به نيكي ياد كنيد.


گفت‌‌وگو از عليرضا بندري

 

  

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.