از خرابات اطلسی‌ها

  آرش توکلی

 

 

از خرابات اطلسي ها (۱)

 






قلم مويي در دستت
است
بي حرکت ايستاده ام و آنرا بر صورتم
مي کشي!
ديگربا هيچ فلسفه اي به عطسه نمي افتم !
و با هيچ سقفي
از اندازه آسمان نمي گريزم!

ديدي اين رنگها
به من نمي چسبند!

گوش کن!
همزادم بر در سنگي اين شعر
مي کوبد
و التماس مي کند
که نزديک تر آوري
لبانت را!

او خوب مي داند!
به من تنها سرخ مي چسبد...

000
بايد ادامه دهي !
نمي داني اگر کاغذ را مچاله کني
قلندران قصه ها
چه بر روزگارم مي آورند!
شنيده ام شعر را اگرخط بزنند
شاهزاده
عاشق دختر فقيري مي شود!
آنوقت همه راههاي شاعري
به نوک آن قلم مو ختم مي شود
و به آن پياله پر شراب!
و چه زمستان ها
که آب مي شوند
و چه آدم ها
که تجزيه مي شود
و چه عشق ها که جاي جنگها
جهاني مي شوند
و چه فلسفه ها
که جواب نمي دهند
و چه هندسه ها
که غلط از آب درمي آيند...

از تو چه پنهان
هر وقت که مي آيم،
در دالانهاي سرد و تاريک شاعري
مردي را مي بينم
که زمزمه مي کند:
از هيچ دريچه اي عريان نمي بينمت اي زن
الا از هشتي آن زخم!

پنجره را باز مي کنم
زخمي است عميق
اما دريغ که تمام آسمان را
ديوار کشيده اند
و پرواز پرنده اي گير کرده است لاي سيمان،گوشه آن زخم...

عشق همين است خانوم!
من تعارف مي کنم
و شما بر نمي داري!

برداري
يا برنداري
يعني آن که
دوستم داري!

بعد يک آقاي عاشق ومست
بطري به دست !
ميان کلماتِ نئشه اي که پالتو پوشيده اند
و عينک دودي و کراوات زده اند
فرياد مي کشد:
چه حالي دارد عرق اطلسي
بعد
شي
شي
شي، بطري مي شکند آقا!

احتياط کنيد
پاي اين چراغ مطالعه ،خرده شيشه هاي من ريخته است!
تند تند که نفس مي زنيد
من از شرم
سرخ مي شوم!

چشمم را فراموش نکنيد!
از آبي پرش کنيد
وآن قهوه اي را نبينيدکه از زنگ زدن معشوقه هاي متمدن
در چشمم مانده است
و همه ناقوس هاي زمين را
در گوشم
مي جنباند!

عشق را کلمات مي شناسند
و نمي شود دوستت دارم
را در هيچ عکسي انداخت!
وگرنه ديوارهاي اتاق من پر نبود از قاب عکسهاي خالي
و تفنگهاي بي فشنگ!

آدم را ول نمي کنند اين ايستگاهها
که در
مقصد
نيستند!
با تو بين همين گردنه ها هم مي توان پيشي گرفت از بهار هر مقصدي!
اگرباور نمي کني: دستم را کوتاه نکن و بردار!

عطر ياس گرفته ام اما
نامتان را در اين نقاشي
بر چين و چروک صورتم
امضا نکنيد
نمي خواهم همه بفهمند رمزي را که با آن در سنگي
بر پاشنه بي قراري ام مي چرخد
و به رويا ي شبنم زده اي در آسمانِ زخمي
باز مي شود!
اين امضاي لعنتي عشق رابه زنجير مي کشد!

امان از اين حنايي عشق که بر صورتم مي مالي!
من آدمم و طاقت نمي آورم
تو سوار بر تاب شعرم در سرزميني
که دل از آن کنده ام
و بر تو بسته ام
خدايي مي کني
بيا هرگز باور نکنيم که ما را بادها به هم مي رسانند
و چند ماه ديگر گل مي دهد اين عشق!
بگذار فصلها را ناديده بگيريم
وقتي عاشقيم!

بار سفر را بسته اي و از چشمانم تا اعماق ذهنم...
آنجا دره است!
مواظب باش!؟

حالا که افتادي بدان "عطر پريده":
عهد همه عاشقان به خون مي رسد
عهدمن به گيلاس!
تو زن شو تا من
حرف بيايم!
من يقين ندارم به اين چشمها
وگرنه اين تازي سرکش را با تارهاي مويت هم مي توان به رقص آورد!
دارم صحبت مي کنم!
کجا مي روي!؟
اين چه فريادي است که جگر گوشه هاي کاغذي ام سر داده اند:
شي
شي
.
.
.
ن ق قا... شي!
که نقاشي قديمي شده است!؟؟..
.حوصله نکرده اي مرا
تا آخر بکشي...
مادرم عکسي را روي طاقچه نشانم مي دهد
دخترکي فقير شده ام...
قلم مويي نيست اگر آن تويي!
شعر کجاست!؟
من چشمانم را انگار در عطسه اي بسته ام!
يکي دارد از عکس بيرون مي رود...
نکند گيلاس است؟!
من به چشمانم ،يقين ندارم
و
به عکس!

قسم مي خورم تکان نخورم
يکي بيايد
يکي بيايد و مرا بکشد روي کاغذ!
يکي اين صدا را بردارد و به صورتش بچسباند
يکي کمک کند به ولگرد اين ايستگاه!
يکي خط بزند شعررا!
يکي بيايد!
يکي
بيايد!


 

از خرابات اطلسي ها(۲)

 




قلم مويي در دستت است
من و آن نقش عاصي گريخته‌ايم
شما مانده‌اي و يک صندلي
براي کشيدن!

نفس هاي زردم را مي کشي
صندليهاي بي شمار زندگيم را...

طاقت
نمي‌آورم!
به دنيا مي‌آيم
در يک خيابان بي‌انتها
آنجا که دوام زندگي هفت پياله است
پياله اول را حوريان
از اشک
پر ميکنند
پياله دوم سودايي است که با ثانيه‌ها
شمرده مي شود
روزگاري که سال مي‌خورد
پياله سوم
لبريز نگاه دختران زمين است
حرارتي دارد عشق که سواران بي سر را در دشت‌ها
مي‌تازاند
پياله چهارم حقيقتي است در خيال
که نزديک مي شود
تا پنجمين
را از مرگ پر کند
تلخي که شکل ظرف ،
به خود ميگيرد!

پياله ششم را
نمي توانم،
جاي شعراست نه زندگي!

پياله هفتم
ابهام سرخي است
به يادرفتگاني که به خدا نپيوسته‌اند...
آن را نشماريد،
کم مي‌آيد!
..
کم آمده ام خانوم !
کمتر از يک مرد از راه پنجره‌ها
کمتر از آنکه در کوهستانهاي سرد جان بسپارم
و سرم را براي شاهان
به ارمغان آورند

پدرم که کتابهايش را مي‌سوزاند
عاشقانه‌ها تاعرش زبانه مي‌کشيدند
روياهاي زنان
صداهاي ناميرا
مي‌شدند
نوک زبانم پر مي‌شد از ترس!

اين قطار فشنگ را به کمرم نبنديد
همه را جهاز دخترانم
خواهم کرد
تاعروسيشان پر باشد از شليک شادي

چادرنمازتان را باد مي‌آورد
در ميخانه اي که پاتوق روزهاي آخرهفته ام است
و اينگونه در تقدسي مي‌آلود
هرشنبه
آغاز مي‌شوم

يکي در باران به دنيا مي آيد
شناسنامه اش آبي است
از او خاکستري نخواهيد
او خاکستري
نمي تواند!
شما صد بار ديگر
اين صندلي را بکشي،
من
همين که پايم به خيابان برسد
يا روز است
که عاشق مي شوم و سر به هوا
سوت مي‌کشم!
يا شب است
که لاستيک
مي سوزانم
وشيشه
مي‌شکنم!

شب
از کاکل آتشفشان من
شرم دارد

شما نمي دانيد!
همزادم
از خاکسپاري فلسفه اي مي آمد
که در هجوم سايه ها…
"کسي مرا نگيرد
دارم گم مي‌شوم"

واين چشم بندهاي پلک
تنهامرا ياد کشته شدگان جنگ هاي صليبي مي اندازد
و اسطوره اي از من
که آخر شاهنامه را
تلخ
مي‌کند
باران
بازگشت سر خورده
هيبت دريا ست
که به آسمان پناه برده بود
پاييزآدم را به عرفاني خزان زده مي رساند
که همه معناي درخت را در وزش انديشه
بر خاک ميريزد
من و آن نقش عاصي از بي معنايي درخت بازگشته ايم
همچون باراني در پاييز!
آن کوچه که مردان قصه ها در آن مي گريزند
بن بست
است!...

من اما برگشته ام
پيش شما خانوم!
نقشم در جاي خويش بر کاغذ مي‌نشيند
شما صندلي را نکش
و آن نفسهاي زرد را

من برايتان
از اطلسي هاي شاعرانه ايوان نيستي
آواز خواهم خواند
در راببنديد
کسي نيايد !

کسي نيايد درحجله اي که با نقش همبستر شده ايم
کسي نيايد در حديث بي پايان ما
کسي نيايد بر نوک زبانم

کسي نيايد
کسي
نيايد!
...

 

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.