شعراستان سياه پشمالو1
وحید ضیایی
,
- پشم!
موهاي سينه ام كه
خيال ميبافي كامواي
سياهي يكي در ميان
سفيد / بلوز شطرنجي
اشك هايت رنگ كرده گونه
ها . دستانت كه زيگزال
كنار طرح قالي گذاشته
اي كه يعني اين هم
آخرين هديه!
داري به پا كرده اي
تا به رديف كني تار و
پود غزلهايش راستي
رنگ و بويش مردانگي
مردي كه قاب زده اي
بالاي سرت طاق به طاق
گوزن شمال غربي
بابانوئل.
اين استعاره ي بعيد
است كه از طلاي
سياهند رنگ مسجد
سليمان مورمور مىشود
تا زير پايت له نكني
امواج تبسم زنانگي ات
را كه درياچه مىزند
روي پوستم خيانت شب.
گيج و منگ از صندلي
هاي نامرئي،
نامزدهائي كه روي آب
لب می
گيرندپري هايي كه
بالا می آورد هميشه ي
خدا درياچه اين وقتها
كه جاي ماهي نفت
بخوري و با خودت
بجنگي تا آزاد شود هر
شش پنج شنبه هفته
دعاي ده انگشت زمين
گير پاهايت.
گلهاي زردي كه يعني
عذر می خواهي از دير
آمدنت و اينكه از
مرحله پرت افتاده اي
از شعر و شايد تقصير
عقب گرد زماني ست كه
سبابه ام را روي
نيمكت بوسيد: نه
چندان دوستت دارم كه
تو را ول بكنم و بگذارم
غرق شوي باور كن همين
چند جمله را گفت و
همين...
قنداق می كني حرفهاي
خيست را دوباره كه
يعني می شود كلاس
بيايم/ بيائي كه بی
ملاحظه ي قواعد عرفي
لاي نيمكت گل بدهد
شوري لبخند هايشان ،
حرفهاي قلنبه سلنبه
بزنند زل و سرسره
بازي روي روسري ات.
تو كه روي علف هاي
سينه ام می چريدي ،
آه آه می كني كه
مثلاً هيچكس نفهمد چرا
و به چه علت! لايش را
كه باز می كنم تازه
می فهمم چقدر يادگاري
حك شده پاي امضاي چندمين
فتحش كه مثلاً كسي
نداند/ اين دفتر
دولوكس/ از لكه هاي
قرمز پر می شود و
خالي/ يادگاري هائي
كه بي شما عمري سر به
سرش به كارش بود جلوي
اين يائسه هاي ورق
ورق.
سركار خط خطي/
عليه اگر بافتني تان
تمام شد/ اندازه ي يك
نخود كه حالا مفت هم
جلوي دانشگاه
مىفروشند، از دود هاي
روز جهاني براي
مبارزه بالا برويد تا
هم ماهي هاي درياچه
دودي نشوند هم ده
شاهي تان كه بيفتد،
تازه اول كارتان است
كه بفهميد كتاب جمهور
افلاطون چه نسبتي
دارد با قمار باز
داستايوفسكي و پائين
همان ميدان آزادي، چه
شاعراني كه آسانسور
نشده اند/ يك لوله /
بال بال نزده اند تا
از قفس برهند با تا
كسي هاي عمومي كه اسم
عوض كرده اند مردانه
/ زنانه / مدتي ست.
مني كه از هر چه لاي
و پاي كاغذي ست خسته
شده ام داد بزنم:
مستقيم منزي چندي؟!
آقا يك نيش ترمز بالا
بيندازد و ميليمتري
حساب كند و باز يك
ريز بگوئيد پست مدرن
بهتر است كه چه؟
قربان كلاسيك تا يك
به توان
n
آزادي بخواني از
كوزت بگير تا علويه
خانم!
دو قدم كه تعارف می
كنيم براي پريدن ،
كوهي انگار قله اش
سفيد سفيد پائين به
قيري چشمانت ليز گيسوانت
فروهشته تا كجاها می
رود دلت/ شايد توي آب
بازي می كند/ گوش
ماهي ها و از دور می
بينمت كه تا ساق لختت
را می دوي توي آب و
آنوقت يادم مىافتد كه
چقدر بيچاره ايم حتا
نمىتوانيم / شايد ديگران
بله / اما ما عكس اين
شن هاي زرد را هم
ببينيم كه روي هم می
رقصند و غلت می زنند
و می خورند از آن كلوچه
هاي نيم خورده اي كه
وسط زباله داني كيك
تولد موشها شده اند
/ دست در دستت نمی
گذارم / اينجا بچه
محل هاي پاپتي دوست
دخترهايشان به بلوغ
نرسيده می خوابند با
عروسك هاي چند صد
تومني شانسي در نگاه
عابران حيض.
به قباي جيب گشادش چه
، بگذار گيس ببرند
همه ي زنها، مردها
ساعت بفروشند گيس
بريده ي علاف را چه
به داستان كوتاه
خواندن / بخوان: يك
امشبي كه در آغوش
شاهد شكرم / كه خدا
نكند، تا گل هاي زرد
رفتيم تا صنوبرهاي
كوزه اي / اما تا كجا
مشايعتم مىكني كه پشت
همين سياهي ها هم كسي
منتظر ماست را با
خيار می چپاني و زود
می روي تا مثل اول
شود آن خواب: سنگ فرش
ها سيب گريه مىكنند
انگور انگور ، ...
ونيز شايد باشد اين
شهري كه مثل زلالي نگاه
ترت آب می ريزد از پر
و پيكرش كه مثل همان
صنوبر سفالي در دو چشمش
جمع شده شايد آب /
شايد شراب! جمع مستان
می شوم در كلاسي كه
با نام هر چه بشود
بايد شروع كنم و ياد
بدهم كه اگر قلم
ننويسد چطور انگشت را
توي سوراخ فرو كني كه
چه؟! فداكاري! تا صبح
هم بماني كسي سراغت
را نمىگيرد كلاس هاي
اين آبادي به اين
سوراخ پر كردنها نيست
/ فردا لطيفه می شوي
/ سوژه می شوي / و بر
می گردي كه حافظ را
مثله كني كه ريشش بزي
در بيايد و همان شود
كه خودت فكر می كردي
هست.
قرآن زرد رنگ پريده
با خودنويس سبز جوهر
نداري كنار همان
درياچه / حياط بغلي /
كه تو را دوست دارم
به اندازه ي همين
حافظ كه هي می گفت
سالها جام جم طلب می
كرد جم نخوري تا
جفتكش صورتت را زخي
نكند سينه ات را سرخ
حالا سينه سرخي كه جر
مىزني دهانت را توي
خيابان يعني هيچ
اتفاقي نيافتاده كه
هيچ بسيار روشنفكر
تشريف داريم. آنوقت
است كه بايد لولوي
شاملو را بشكني و
هزار تا آيدا هم اگر
بشود به خورد اين
جماعت داد باز اگر پشت
سري خوشگل تر بود،
بلغور جفتك پراني عين
همان خواب از در و
ديوار مىريزد و باور
نمیكني كاش زن بودي
آنوقت حال به حاليت
می شد / مىشدند.
مهم نيست اين رودي كه
اينجا مثل دو خط
موازي قصيده ي
بامدادي شده چقدر طول
می كشد تا دهانت خشك
شود / نگاهت ساكت و
مات / خيره شوي توي
چشم هاي يكي كه عين
ابوالهول بدتر از تو
نشسته ، نه گوش می
كند، نه می نويسد،
فقط و فقط نگاه می
كند كه مثل گچ سفيد
می شوي سالي بعد از
دست شعرهايت كه قبل
از تو پدر شوند يا
نشوند تاب می
خورند بچه ها ،
بزرگتر ها دورتر دو پرنده
توي لاك خودشان و حتا
فكر نمی كنند كه
امروز اگر سير بخورند
فردا ماهي ها تا صبح
سقط جنين بكنند چه؟!
درخت موتوري /
آسفالت سياه چادري ،
دوشيزه درياچه / جواب
خداحافظي مان را می
دهند / !
هر كدام شرممان می
شود كه به هم بگوئيم:
اكران آغوشمان بليط
نمی خواهد...
پايان قسمت اول