گپ و گفت زیر اواخر سال 80 جهت چاپ در کتابی که مجموعه ای از گفتگوهای چایچی با شاعران را شامل می شد؛ در نشستی که رضا چایچی با علی عبدالرضایی داشت ، انجام شد. البته چند ماه بعد این متن در اختیار مجتبی پورمحسن قرار گرفت تا در ویژه نامه ی شعر و داستان مجله ی پیام شمال منتشر شود متاسفانه این مجله به دلایلی هرگز منتشر نشد و پور محسن بعدها آن را در روزنامه ی گیلان امروز در دو قسمت منتشر کرد. ما نیز گفتگوی زیر را از همین روزنامه برداشت کرده ایم.
شعری که چسان فسان تئوری داشته باشد، چاچول باز است
چایچی : فكر میكنید علت آن كه هنوز برخی از شاعران جوانآوانگارد و پیشرو، ناشر ندارند چیست؟ مقصودم البتهشاعران جوانی است كه حقانیت كارشان را در این دو دههیا یك دهه ثابت كردهاند
عبدالرضایی : مگر ما چه داریم تا ناشر داشته باشیم؟ من یكی فقط میخواستم دستم را سر شعر گرم كنم، نمیدانم چه شد كهناگهان آتش به جان این بدقواره افتاد، لعنتی! همین كه آمد همهچیزی را از من گرفت، لاجرم مهندس كاركشته ام به شاعری بدل شد كه مدام مجبور است، از هر میرزا وروزنامهبنویسی لیچار بشنود. مثل هر شاعر جد اندر جدی،من هم روابط عمومی خوبی ندارم، متاسفانه آن دستهای كه بهدلیل برخورداری از استعداد، بر و رویی نیز در استتیك دارند ومیتوانند شعر و تئوری آن را پیش من بخوانند، همین كه بهشهرت میرسند، قصیده هفتاد منی درباره غولی دو سر به نامعلی عبدالرضایی تدارک دیده و لحظهای به دلیل گسست خود ازمن نمیاندیشند. آخر چه كسی بدش میآید كه كلاس دیدگانیمجیزش را بگویند؟ من فقط میخواستم كه دوستان بهاستقلال برسند و نقش مرید را برای مرادی كه خود سر درگماست، بازی نكنند! آنها نمیدانند كه هرچه در شعر میپیچد، راهی ست كه در من پیچید! برخی به احتكار سرور مشغولند باقی هم نرفته رهبرند!
و اما مساله ناشر كه همیشه با آن درنهایت بیتفاوتی تا كردهام! البته ما همیشه ناشر داشتیم چونكتابهایمان چاپ شد، اصلا ناشر تولید میكردیم. همه كتابهایمجزءِ اولین آثار نشر یافته ناشرانش محسوب میشود. فقط كتابهای من یكی، چهار ناشر را در ایران بنام كرده است البتههمین كه سری توی سرها درآوردند از ما بهتران، مخشان را زدند و با چیزبازی آن را هم، مفت كالذی دو كوچی خوردند!هرگز نمیخواستم این توطئه را مطرح كنم اما این سوال تو،نمك روی زخمی كهنه ریخت! فكرش را بكن! اگر فقط یكی از كتابهای مطرح این سالها توسط نشر یال و كوپال داریبه چاپ میرسید، آیا به چاپ چندم نمیرسید؟ نگاهی اگر بهشناسنامهی كتابهای شعر این سالها بیندازی متحیر میشوی.آیا این ظلم نیست؟ بگذریم! یزید كه طعنه به كافر نمیزند!خوشبختانه چشم بخیل كور! كتابهای ما را در همین چندكتابفروشی تهران، همین شعبدهبازان جوانتر، غیب میكنند ومثل علم كاوه، دست به دست به شهرستانها میرسانند اما آخرچرا باید مخاطب ما در تمام كتابفروشیهای استانی مثلگیلان بگردد و چیزی دستش را نگیرد؟ آیا توطئهای پشتپخش این آثار مخفی نیست؟
چند سالی است كه تصمیم گرفتهام، در برابر طعنهی برخیمدعیان كه پیش بینی میكنم، دو سه سال دیگر باید به تشییعجنازهشان رفت، سكوت كنم. اما مگر میگذارند؟ آیا ناشرانآثار از ما بهتران نمیدانند كه كتابهای ما را بیشتر از این شاعرمآبان میخرند؟ پس بحث فروشی در بین نیست، تازه باتسلطی كه اینان بر مطبوعات دارند، رسم شاعردوانی را بهخوبی از برند! حتی میتوانند كیشّی به فیشی كنند و از مولفیفِس قلم، قهرمانی چند صد هزار تیراژی بسازند! افندی پیزی این روزها زیادی زیاد شده، البته گلهای هم نداریم. ما نیما را پشت سر داریم، مگر كم به سرش آوردند؟ آیا بیندشمنان نیما، با مشاوران این ناشران، فرقی قایلی؟ مگرهمینها نبودند كه فروغ را برای دو سه تك تیر خندیدن بهاستخر میانداختند؟ چوبِ استقلال خوردن دارد رضا جان! برای ارایه كار خلاق، باید پوستی از جنس فولاد داشت. مگركم این سالها انواع ایسمها را به عنوان برچسب، به تنشعرهامان الصاق كردند؟ ما فقط میخواستیم در دهكدهمارشال قدی علم كرده باشیم و این را بارها داد زدهایم شعربزرگ فارسی در صورتی میتواند جهانی شود كه فراتر ازتعریف شدهها عمل كند. در نتیجه نمیتواند ذیل هیچ ایسمیقرار بگیرد. هر اثر تازهای برای گسترش ادبیات پدید میآید. ماهیچ راهی را نبستهایم، داریم به گسترش امكانها فكر میكنیم.من از این زاویه به نیما نویس ها هم كه سفارش اكید، به عدماجرای شعر، در قالبهای كلاسیك می کنند، انتقاد دارم! زیرا تحلیلجهانی پر از بحرانهای تو در تو ممكن نیست مگر جستجویریشه این بحرانها در گذشته! در نتیجه روایت هرچه گذشت؛ باورپذیر نمیشود مگر اینكه از زبان و قالبهای مرسوم آن دورهاستفاده شود. در <پاریس در رنو> و <جنگ جنگ تا پیروزی> بهشدت بر این نكته اصرار داشتم و معتقدم كه در شعرهای چندفرمی و چند موضوعی میتوان از این قالبهای اسقاطی بهشكل تاثیرگذاری بهره برد. بگذار خودمانیتر بگویم، فكرنكنی كه از نیما ایراد بنی اسراییلی میگیرم مثل بعضیها الدرمبلدرم كردن دیگر از من گذشته، نوهی بهمان اوتورخان رشتیهم نیستم كه فرنگی بخوانم من افسار سرخودام! باشپرتباسمهای هم در جیب بغل ندارم تو اصلا فرض كن كه با اینحرفها و شعرهام، بخیه به آب دوغ میزنم با این همه مثلاوایل دهه هفتاد، كه خرج بافور را نه از باغ بالا، بلكه از توشهشخصی، بالا آورده بودم، مطمئنم! همین كه این را ه تازه را آماده کنم بادمجان دور قاب چینها در نهایت پررویی، زودتر از همه آنرا جنگی توی رگ میزنند و سر سفره جلوس میكنند.متاسفانه این روزها شاعران اوستاچسك كه با آروغ مرده بنابالا میبرند و میرزابنویسهای اسم و رسمدار كه چند كلاسیاكابر بلغور کرده اند، از همیشه بیشتر علیه شاعر آژان میكشندو آنتریك میكنند و ارد میدهند! ...
چایچی : من هم قبول دارم كه پا گذاشتن و رفتن در جاده پرپیچ وخطر شاعری برایمان به چه قیمت گرانی تمام شده است.من هم چوب شاعر جوان بودنم را خیلی خوردهام. وقتیمیبینم در این دو دهه با چه سختی و مشقتی راه زندگی راپشت سر گذاشتهام، تعجب میكنم. ظاهرا تحمل همه اینسختیها هم به گردن شاعر بودن و پافشاری بر این امربوده است.
ما بهای سنگینی برای خلاقیت و شعرهای درخشانسرودن پرداختهایم و از هر طرف به خاطر شاعر بودنمانتوهین و تحقیر دیدهایم. بخصوص از نسل قبل كه به خاطرپیر بودنشان و پیرپرستی در جامعه ما محبوب هستند.هرچند كه اگر به درستی به نقد آثارشان بپردازیم معلوممیشود كه چه جایگاه حقیری در شعر و ادبیات دارند.متاسفانه همین افراد از طرف متوسطها میبینید چهمقدسانه و متعصبانه حمایت میشوند از طرف شاعران ونویسندگان و مترجمینی كه بیشتر سیاسی اندیش هستند.
نابسامانی در این است كه باید از هر طرف حرف زور ورفتار ظالمانه و غیرانسانی این حضرات را تاب بیاوریم. ازنگاه آنها، انگار در این بیست سال اخیر هیچ شاعر یاداستان نویس جوانی ظهور نكرده است و هرچه شاعرمستعد به میدان آمدهاند فقط و فقط به خاطر جوانبودنشان و داشتن شجاعت بیشتر سر تا پا محكوماند.
واقعیت و حقیقت چیزی است كه همه شاهد آن هستند.میبینیم روی همه چیز این نسل نفوذ دارند. بورسیههاداور شدنها و خارج رفتنها را بین خود و دوستانخودشان تقسیم میكنند و سردبیری مجلات ادبی را تاآنجا كه نفوذ دارند، ناشران صاحب نام هم فقط آثار آنها را چاپمیكنند یا آثار افرادی كه مهر تایید ریش سفیدان راخورده باشد.
خلاصه باید بگویم بیعدالتی و تبعیض میبینیم كه ریشهدر قومی قبیلهای اندیشیدن بسیاری از نویسندگان ومترجمین ما دارد.
عبدالرضایی: مثل این كه توهم داغ كردی پسر! از دست این جماعت كه مثلاسلاف خود به تمامی تمامیت خواهند، قطره آبی همنمیچكد. خسّت را از اخسیكتی به ارث بردهاند. امر كردهاند درمطبوعات را به رویم ببندند كه بستند. غافلند كه شعر بزرگ پادارد. اینجانب حتی اگر بر در مستراح فلان رستوران بین راه تهران- رشت بنویسم، تاثیری به مراتب بیشتر از عرایض ایرادیشاندر بیسار رادیو دارد. زیره به كرمان میبرندو پشتفرمان دود، در این وهمند كه جیره به شیطان رساندهاند! ازمسابقه شعر گفتی كه باری در داوری آن سابقه دارم! آقایانحتی شعرها را نمیخوانند، انگار كه دارند پشكل روی شالیمیپاشند، فقط آنها را بُر میزنند و بعد به خیالی كه دارند آسبیرون میكشند، یكی را گوزیده میكنند. نگاهی اگر به انتخاب ایشان در همین چند مسابقهی شاعر دوانی اخیربیندازی میبینی كه هیچ معیاری در كار نیست! فقط آنها كهخوش وردارترند، خوش بیارترند وآنها كه سفره پهن میكنند،شاعرترند! نسخههای بدلی همیشه همدلی بیشتری را به همراهداشت و این طبیعی است. چون همین كه بخواهی چیزی راخلق كنی، با پیچیدگی و بغرنج آفریدن روبه رویی، حضورهمین بغرنج در شعر خلاق، خوانش آن را سخت میكند. اینشعرها را در یله بر راحتی نمیشود، بلند خواند، دماردرمیآورد. حال آنكه قریب به اتفاق خوانشگران شعرمیخواهند با آن خوشوقتی كنند و چون سرودههای تقلیدی ازدشواری خلق مبرایند و بر آسفالت راه میروند و خواننده را بهراحتی از اینجای خیابان به همان جا میرسانند، بیشتر به دلمینشینند! این آثار كاری به كار كرد مغز ندارند و مخاطبعادتی را هرگز كلافه نمیكنند. بر عكس! با شعر باید جنگید! لامصب! به راحتی اجازهی ورود نمیدهد. باید قبول كنیم كهبعضی از شاعران پیشكسوت به دلیل كهنسالی از پس فند زدندر كشتی با این نامرد! بر نمیآیند، پس همین كه ضربه فنیمیشوند، الم شنگه به پا میكنند! حوصلهی دویدن همندارند، چون میدانند كه مقصدشان نرسیدن است! تفاوت ماهم با این دوستان ریش و سبیل دار در همین نكته است. آنهاغافلند كه مقصد همه جا، هر جاست. پیرمردها همیشهترشروترند، چشمهای كم سویی دارند، نمیتوانند در همانمنزل كه دارند با تانی جلوس كنند، پس مجبورند كه مقلدباشند و همین كفر كمبزهشان را در میآورد. برای پاهای علیلكه نمیشود دلیل آورد، بگذار خجالت نكشند و هر چه دلتنگشان میخواهد دلبری كنند. سیل هفتاد، از سر هر شاعریكه افتاد، دیگر گذشته باید فكری به حال هشتاد كرد و به توپو تشر، مدام توپوزی زد!
من از متن تقلیدی به شدت نفرت دارم. از طرفی به انتقالواقعیت از طریق متن نیز معتقدم و چون همین دو كاركردمتضاد، متن مرا چند پهلو میكند، ماتریالیستهای رسمی، ازلذت تكاپو در جهت دگرگونی فرم در شعرهایم برخوردارنمیشوند و چون فرم را به زندگی یعنی شكل بیرونی آنارجاع میدهم، فرمالیستهای قدیمی، لقب یهودا را به مناعطا میكنند. مخاطب عام نیز شعرهایم را انتزاعی میداند ونمیداند كه انتزاع، برای تحلیل هر چه واقعیست، براینمایش مبانی زیباییشناسی و برای آنچه كه به خلاقیتاكسیژن میرساند، ضروریست. زیبایی عام از پیش موجود،دیگر موجود نیست. بیانتزاع اندیشه، هیچ تخیلی در متن،سمت و سو نمیگیرد و تنها از طریق همین انتزاع بود كه حالادیگر به آبستراكسیون كلمه رسیدهام. متن آبستره ذهن را فعالمیكند و مغز داغان شدهی آقایان معمولی نویس را به تك و تامیاندازد. اگر زیبایی شعر حافظ، هنوز همه را به شگفتیمیرساند شاید به خاطر این است كه چیزی به نام زیبایی عامو متحجر را با خود حمل میكند. وقت آن رسیده كهپالیمسست(palimpsest) را در دیوان حافظ به اجرا درآوریم یعنی باید از صفحات اشرافی و پوست سوسماری آنبرخی بیتها را برداشت و سطرهای تازهای جایش گذاشت،عوض تصحیح باید این متن راغلط نوشت. زیرا برای معاصربودن راهی نمیماند مگر با خاطرهی گذشته فردایی شدن،اجرای این نابه هنگامی، راهی جز نادرست نویسی ندارد. مثلهمیشه هنوز هم عاشق خوانش متون كلاسیکم هنوز هم هرشب هر شب می خوانمشان اما فقط به خاطر اینكهفرداش، فراموششان کنم! باید قبول كرد كه بزرگان ما، بهعنوان <عالی> دیگر از بین رفتهاند. جای بحث زیادی دارد كهچرا تنشهای اجتماعی و سیاسی قرن بیستم و فلسفههایی كهبه میراث رسیدند، (مثل ماركسیسم که در اصل ماهیتی ایدئولوژیک نداشت) دست سازی شدند و یاچگونه به عنوان واكنشی در برابر جهان سرمایه (مثلپراگماتیسم) فضایی از ناپایداری تولید كردند. شعر پیشرویمعاصر در مقابله با این ارگانیسم ستیزی راهی جز انتزاع ندارد.دیگر همه این را میدانند كه هیچ متن بزرگی فاقد اشتباهیبزرگتر نیست. باید سری به قرن هیجده زد و كانت را بیدار كرد.دیگر عالی وجود ندارد! اگر هم در متنی شكل بگیرد، شرایطیدارد كه به طرزی قراردادی زیبایی را كنار میزند. این شرایط،شرطهایی نامطمئن، گذرا، بیضرورت و گذشته گراست.كاركرد طنز و گروتسك در متون معاصر نیز حاصل همینتفكریست كه بر نكات منفی عالی اعمال میشود. خلاقیتمعاصر بر خلاف مدرنیستها سنگ خودش را فقط به یكطرف سینه نمیزند. پشت سوبژهی دو بعدی میتوان اضلاعدیگری تولید كرد.
مدرنیستها در مقابله با كلی نگری كلاسیستها جزیی نگریمیكردند و عقل انسان با همهی محدودیتش را به یكمتافیزیك جدید تبدیل کردند ما هم بر خلاف پستمدرنیستها با این هر دو کَل کَلی داریم. در شعرهای تازهیفارسی، علاوه بر كلیات، جزییاتی نیز به طور كلی موجودنیست. این هر دو یعنی میكروسكوپیك و ماكروسكوپیك راهمزمان به خاك سپردهایم و زیر این تاك، كه انگورش عجیبدیوانه میكند، داریم پایكوبی میكنیم. شاعر واقعی هرگزنتوانست فقط به یك تئوری و شیوهی زیستی بسنده كند زیرابرای آنكه واقعا بتوانی به چیزی معتقد باشی، به انزجارعمیقی از همهی چیزهای دیگر احتیاج داری. اینجاست كهبرخی از دوستان منتقد به جای اجرای دمكراسی در متن وتولید انواع لذت، یك دیكتاتوری كوچك در ذهن خودتاسیس میكنند. به عنوان قاضی چنان بر كرسی قضاوتدربارهی متن مینشینند كه انگار خدا حكم میراند. من بهشخصه عادت دارم كه از همه طرزی، هر سبكی، فقط آنبخشی را كه با ذوقم رفاقت نزدیك دارد، انتخاب كنم وكاركردن در فاصلههای بین ایسمها را بیشتر دوست دارم.
خر شعرهای من یكی از كرگی دم نداشت، خرده فرمایش هیچنحلهای را تحمل نمیكند، خشتك درمیآورد بدکردار! با تفنگ حسنموسی كه نمیشود به یللی تللی رفت. به جای جادو جنبل، درشعر باید هفت تیر جیمز باندی كشید.
شعری كه چسان فسان تئوری داشته باشد، چاچول باز است.خواننده را وادار میكند كه جنگی، جواب سر بالا بدهد. متنتی تیش مامانی هم ته لهجهای از جد و امجد شاعر ایرانی ندارد. شعر،جی جی باجی وچرخ و چار ماست. نمی شود او را اول بهچشم برادری دید و بعد خواستگاری كرد. گپ پا منقلی وخاله خانباجی گری و حسرت به دلی را هم بر نمیتابد. دیگرنمیشود آن را خرج اتینا كرد و پشت چگور پگوریسطرهایش، حب جیم خورد
چایچی : چه بگویم برای رسیدن به حقیقت و دفاع از آن باید خیلیپرداخت.
اگرحرفهای دلمان را با صداقت به خواننده منتقل كنیم.بسیاری از پدیدهها روشن میشود. این نوشتهها خود سندزنده است از راه و زندگی ما و محرومیتهایی كه به ناحق بر ماتحمیل شده است. زیرا پدرانمان میخواهند سر به زیر باشیمو بر ضد آنها حرفی نزنیم. اگر آن طور كه آنها میخواهند رفتاركنیم. وضعمان بهتر میشد. اما مگر من میتوانم وقتی قسمخوردهی حقیقت هستم، و از ابتدای راه برایم حقیقت امورمطرح بوده است. نه دنبال نام بودهام نه دنبال نان. با این كهبیاغراق، همه هم به گونهای بر شاعر بودنت مهر تایید زدهاند،اما تا آنجا با تو راه میآیند كه حرفهایشان را تایید كنی و قیدحقیقت را بزنی، تا به آب و نان برسی.
من اعتقاد دارم یك انسان، بزرگ تر از هر چارچوب تنگ وبستهایست و در هیچ مكتب فكری، فلسفی نمیگنجد، زیراانسان برتر و بزرگتر از هر مكتبی است. من هر چه فروتنیپیشه كردم و به بزرگان احترام گذاشتم فایدهای نداشت مدامتوهین كردند و به تحقیر من پرداختند. به شكلهای مختلف بهمن انگ زدند و با شیوههای بسیار نامردانهای تا آنجا كه قدرتداشتند و نفوذ، دست در آثار من بردند، همین دوستانی كهشعار مبارزه با سانسور میدهند خود از هر سانسورگریماهرترند و البته با شیوههای بسیار موذیانه، بارها در آثار مندست بردند و مقالات و گفت و گوهای مرا مخدوش كردند.
تا با این شیوه به همه ثابت كنند چایچی فردی است بیسواد،خودت هم میدانی بر برخی از مجلهها و نشریات حكومتمیكنند. ظاهرا خودرا دمكرات معرفی میكنند اما افرادیمستبد هستند. با شعارهای پیشرو دادن نمیتوان اعمال مستبدو پدرسالارانه را به خورد همه داد. همه اینها هم از زمانیشروع شد كه من دو سال پیش با برخی از رفتارها و عقایدمستبدانه برخی از اصحاب قلمی مخالفت كردم. آنها احساسكردند من برایشان شاخ شدهام و شروع كردند به سركوب كردنمن با تمام ابزارهایی كه در اختیارشان هست.
زیرا احساس كردند منافعشان به خطر افتاده است. سفرهایخارج و جاه و مقامی كه به ناحق برای خود دست و پا كردهاند.بارها شعرهایم را به مشكل خیلی ناجوانمردانهای سلاخیكردند. با دسته گل به خانهی من میآمدند و شعر و مطلبمیگرفتند و بعد از چاپ میفهمیدم كه چه بلایی بر سرمآوردهاند، تا آنجا كه توانستم در مقابل رفتارشان سكوت كردم.اما دیگر صبرم به سر آمده است و احساس میكنم وظیفه دارماین مسایل را بگویم و افشا كنم. آخرین دسته گلشان هم اینبود كه كتاب باز خوانی اشعار مرا مورد سانسور و تغییراتمختلف قرار دادند. آقای كیاییان مدیر نشر چشمه بعد از هفتماه پاسخ دادند كه این كتاب را به دلایلی من چاپ نمیكنم امانشر مهر كه از دوستان من است موافق است كه این اثر را چاپكند، باز هم بیآن كه به چیزی شك كنم، كتابم را به نشر مهرسپردم و بعد از چاپ دیدم تمام كتاب را مورد هجوم وسلاخی قرار دادهاند. كتابی كه بیشتر مقالاتش در روزنامه زن وصبح امروز و حیات نو منتشر شده بود. كافی است خواننده باهوش كتاب را با نوشتههای من در روزنامهها مقایسه كند تابفهمد تا چه حد بازخوانی اشعار از سوی نشر مهر كه زیر نفوذآقای كیاییان و صاحب نشر چشمه است مورد تغییر ودگرگونی قرار گرفته است. نمیدانم این نسل چگونهمیخواهند جواب آیندگان را بدهند.
عبدالرضایی : پدرها به ددر رفتهاند. من به شخصه پسری را هم سرگذرنمیبینم. <درشینما> توی قبرستان برای مردهها سخنرانیكردم، آنها فهمیمترند! افشین طفلی! هی از این تنهایی عكسمیگرفت. هر چه گفتم زاخار! دست بردار! به كتش نرفت كهنرفت. زبان در آورد لاكردار! نمیدانست كه همین زبان بازی ودرازی حلاج، سردار را بلند كرده است! تا زبان در آوردیم،گفتند بیمعناست، گفتیم مفهوم نیست اما زیرای خود را فقط جلوی سه تا نقطه جا گذاشتند.
شعر هفتاد، مفهوم نسبی اما معنای مطلق داشت، آنها این هردو را مترادف دانستند، نمیدانستندكه از رودخانهی سوم هر كههر اندازه ظرف دارد، برف بر میدارد. مفهوم به روایت حروفخودش، همان چیزیست كه به فهم در آید. مسلما هر كه بهاندازهی هوشی كه دارد در سطر سطر این شعرها موشمیدواند، پس طبیعی ست كه هر كه از نصیب خودش سهم برمیدارد، پس عدهای این شعرها را اصلا فهم نمیكنند اماحضور معنا به دلیل فرار سطرها، فقط و فقط به شعر تكیه دارد.یعنی دربارهی دلیل وجودی واحدهای شعری بحث میكند.همین كه متنی بر صفحه شكل میگیرد، نشانهها بار معنا را شانه به شانه تا لب خواننده حمل میكنند. اگر عصب در تب وتاب باشد و حامل بار صوتی به مغز، كه فوَها! و گرنه با زخم و زول هم نمیشود معنا را زورچیان كرد! از همان كتاب اولدغدغهای جز تحلیل زندگی نداشتم روی جلد همان كتاب سومكه از كفر ابلیس بدترش میشمارند شعری چاپ شد كه بهبهانهی زلزله، طرح دیكتاتوری میكرد چهارمی راویخانوادههای شقه شقه شدهی ایرانی بود و فیالبداهه هشدارمیداد كه بابا پس و پشت ذهن تن اندیش را باید عریان کرد!
آقایان این كتابها را چون نمیتوانستند، بخوانند! ضد معنیتلقی كردند، سنگ مردم و جامعه را به سینه زدند اما جامعه را یك هزارم آنچه من در <جامعه> نوشتهام در شعر خود به تحلیلنبردند. آیا میترسند؟ نه! باور نمیكنم! ذلت كه از این بیشترنمیشود، نمیتوانند!
ما راوی اشتباه گذشته بودیم، گفتیم كه تاریخ ایران فرم كمدیرا كه بر اساس تكرار یك اشتباه شكل میگیرد، داراست.دوستان هم دوست ندارند كه به آنها خرده بگیری، پسچاقوكشی میكنند، باشد! به بخیههای این زخم چند قرنیاضافه كنید اما قدری هم از آن طرفیها كه تاریخشان فرمتراژدی را دارد و عبرت از گذشته میگیرد، یاد بگیرید! البتهنباید ساده انگاری كرد من پشت پرده یك توافق میبینم مثل اینكه باید با هر که این روز ها به روز است قهر و تهر ور چسوند! برخی در شغل شریفشرخری شاغلند و بعضی به پاس شعر خری، حاجی لك لكشدهاند!
این روزها كلاسیكهای قدیمی و جدیدی و آوانگاردهایجیغ بنفشی با هم دست به یكی شدهاند تا سر نیما بیكلاهبماند، بماند! ما كه كچل نیستیم، موهای درازی داریم كه ریشهدر رازی دارد.
حالا دیگر هیچ راهی نداریم مگر سوق دادن روشنفكریشعوری و تمركزش در روشنفكری كانونی و همچنین استقرارروشنفكری شعاری در شكل پیرامونی آن، زیرا روزنامهها واغلب مطبوعات روشنفكری بر حسب منشی كه دارند،سمساری فكرهای دست دومند!
این روزها روشنفكری شعاری به گونه فزایندهای در قالب سهجریان دارد، تبلیغ میشود. جریان اول كه نام <تولید ممنوع!>را بر آن میگذارم، معتقد است. كه چه در ادبیات حاضر و چهدر سنت شعری، ماچیزی نداشته و نداریم و برای رسیدن به فكرو فرهنگ جهانی هیچ راهی نمانده مگر اینكه صرفا بهترجمهی فكر و فرهنگ غربی بپردازیم از مقالات و نوشتههایاینان میتوان چنین تعبیر كرد: (نویسندگان! لطفا قلمها بالا! تولید ممنوع! غذا آمادهست)
این جریان كه بخشی از نهضت ترجمه محسوب میشود جزسركوب و بیارزش جلوه دادن تولیدات فرهنگی معاصر،هدف دیگر ندارد و در پس شعار جهانی شدن و عشوه ی فوکو – بارتی اینان، چهرهیچندش آوری مخفی است كه باید كنارش زد. ضربا زورا! دریغا که هر لحظه نسخه ی فوکو و پل ریکور را برای شعر پیشروی فارسی می پیچند و نمی فهمند که محیط شعر تازه ی فارسی را امثال من بیشتر از بَرند!
جریان دوم كه با یك رویه و واكس پست مدرنیستی وارد عملشده سعی دارد همان طوری كه جوان سالهای 57 تا 60كتابهای ماركس را در كوچه پس كوچهها بدون آنکه از آن سر در بیاورد زیر بغل میگرفت وبرای دوست دخترش،پز روشنفكری میداد حالا كتابهای فوكوو بارت و... را زیر همان بغل بگذارد تا مثل طوطی از بر كند و درجلسات اظهار فضل نماید که شاید شبی دستش را بگیرد جریان مذكور همان طوری كه دربعد اجتماعی انواع مخدرات را جزءِ اسباب پذیرایی پارتیهاینوجوانان قرار داده با سوءِ استفاده از افسردگی موجود در قشرجوان از پایان تاریخ حرف میزند و به تبلیغ انواع مرگمیپردازد، از مرگ قهرمان اسمیت داد سخن سر میدهد. غافلاز اینكه مرگ قهرمان در غرب به این دلیل كه آنها قرونوسطای خود را قرنها پیش، پشت سرگذاشته و بعد از آن ،متنهاو نویسندگان بزرگی را عرضه كردهاند، مصداق دارد. نه در ایرانكه هنوز... بگذریم! این جریان بیتوجه به وجود یك میكرودیكتاتور كه در ذهن هر ایرانی هست، با تحریفی عجیب !از مرگ مولف صحبتمیكند و در شرایطی كه جماعت ایرانی، شدیدا به تفكرمحتاج است. با طرد بعد تعقلی و متفكرانه متن، سعی دارد كهسمت دیو نیزوسی ادبیات را برجسته كند. متاسفانه اینجریان اغلب روزنامهها را در محاصره دارد و به راحتی قادراست، قشر جوان نویسنده را كه علاقهی كنتراتی به شهرتدارد، جذب كند.
و اما جریان سوم كه در آینده نقش بزرگی را ایفا خواهد كرد، دردو جبهه قهر و آشتی ملی عمل میكند.
جبهه قهر كه پشتوانهی سیاسی آن جناح راست است با گاردیكه زیر ساخت فكری آن، دكتر فردید و تابلوی فرهنگیاش نقاب دروغینی ازجلال آل احمد بود، سالهاست كه فعالیت میكند و دیگرگوشی برای استماع ندارد ولی از طرف دیگر جبههی آشتی ازمحبوبیت و خیرخواهی خانم نویسندهی مشهور خرج کرده و از این طریق به جذب نویسندگان پیشكسوت میپردازد!
من مطمئنم كه چنانچه روشنفكری شعوری تیز هوشی بهخرج دهد و دست دست نكند، میتواندبا شناخت و تحلیلاین سه جریان از انفعال و انزوا بیرون آمده و نقش كلیدی خودرا ایفا نماید.
چایچی : من فكر میكنم اگر استثناها را كنار بگذاریم همواره جامعه اهلقلم تحت تاثیر فرهنگ غرب بودهاند. در دههی چهل دو جریانیا دو مكتب فلسفی بیشتر از بقیه مكاتب بر جامعه روشنفكریغالب بود. یكی ماركسیسم و دیگری اگزیستانسیالیسم.
البته ناگفته نماند كه هر دو این مكتبها هم تمام ابعادششناخته شده نبود زیرا روشنفكران در آن هنگام به تمام فنون وماخذ دسترسی نداشتند. اما چون این مكتبها در اروپاطرفداران بسیار داشت در كشور ما نیز طرفداران بسیار داشت.میخواهم بگویم كه اكثرا پیرومكتبهایی بودهاند كه در غرب مد و باب روز بوده است.
امروز هم میبینیم عدهای مثل دههی چهل شعار پست مدرنیا فراپست مدرن سر میدهند، چرا كه این اندیشهها موردبحث اندیشمندان روز فرانسه و اروپا و آمریكاست. باید دقتكنیم كه برای یك هنرمند جهان بسیار وسیعتر از اینچارچوبهای تنگ است كه روزی باب میشوند و فردا از یادمیروند. همه از فوكو و بارت، دریدا و نیچه سخن میگویندبیآنكه سیر فلسفه را از دیر باز و از فلسفه یونان دنبال كردهباشند. كتابهای مثل فراسوی نیك و بد یا چنین گفت زرتشترا زمانی خواننده خوب در مییابد كه فلسفههای قبل از نیچهرا بشناسد، زیرا او فلسفههای قبل خود را مورد دوباره سنجیو نقد قرار داده است.
در هر دورهای تمدن در جایی درخشیده است. اگر ما سعدی وحافظ و مولوی یا افرادی چون عبید زاكانی در قرن هفتم وهشتم داشتهایم بیعلت نبوده است چرا كه در آن هنگامفرهنگ عرفان و تصوف به اوج خود رسیده بود و هنوز هممثل نگینی میدرخشد. از اینها كه بگذریم میبینیم فردی مثلبورخس تحت تاثیر فرهنگ شرق و ایرانی است و چه بسا بایدگفت برخی از متون كهن ما را بهتر از ما میشناسد. بسیاری ازنویسندگان غرب بودهاند كه تحت تاثیر فرهنگ شرق قرارگرفتهاند مثل كنراد در اثری چون <در دل تاریكی> كه از فرهنگبودایی بسیار بهره برده است ما باید نوابغمان را سرمشق قراربدهیم افرادی چون نیما، هدایت، فروغ فرخزاد، بهرام صادقی،گلشیری را كه اگر درست به زندگی آنها نگاه كنی میبینی همهسرنوشتی تلخ داشتهاند و زندگی سختی را پشت سرگذاشتهاند. آنها ضمن اینكه به فرهنگ غرب توجه داشتند ازتمدن و ادبیات گذشتهمان غافل نبودند و دنبال هر جریان كهباب میشد به سرعت نمیرفتند.
عبدالرضایی : از شروع شعر فارسی هر شاعری كه به نام میرسید با شعرجهان معاصر خود مدام در حال گفت و گو بود، از سعدی وحافظ گرفته تا همین شاعران قرن قبلی، همه به زبان عربی كهنیمی از جهان را زیر سیطره داشت، مسلح بودند. تا همین چنددهه پیش، فرانسه و به ویژه پاریس، مهد شعر و ادبیات بود.پس نیما هم طبق سنت، با شعرهاییكه در همین زبان سروده میشد، به گفت و گو پرداخت. اینگفت و گوی در جهانی در شعر تمام شاعران ژنی، از قرن چهارمگرفته تاكنون مصداق دارد. مسلما در عصر حاضر كه اینترنت،ارتباطات را سهل كرده بدیهی است كه این گفت و گو به روندمنطقی خودش ادامه میدهد. اما فرق است بین گفت و گو بامدام متكلم وحده بودن غرب در طی قرن اخیر، متاسفانهفارسی قرائتی در انزوا دارد، باید چارهای اندیشید و جهتمشاركت در گفت و گویی فعال، آثار خلاق چند دهه اخیر شعرو ادبیات را ترجمه كرد. به دلیل همین دیالوگ یك طرفه استكه خیلیها ما را پست مدرنیست میخوانند در حالی كههمیشه سعی كردهایم ورای هر جریانی بنویسیم شعر من یكیهیچ شباهتی با شاعران پست مدرنیست آمریكا ندارد.
خلاقیت در آثار من همیشه در حال خارج كردن هرچیزریشهای و مطلق از صورت افسانه بوده و خواهد بود. بایدجرات شنا برخلاف جریان را داشت. همیشه از ایسمی كه متنرا مثل ایدئولوژی محدود میكند انزجار داشتم روزگار عجیبی ست شعر که همیشه پرچمدار هر نحله ای از فکر کردن بوده علمش رابه دست عده ای از زبانشناسان سپرده که از درک خرد شعری و شهود شاعرانه عاجزند حتی فیلسوفان غربی تحت تاثیر همین زبان شناسان، ریشه خود را در هستی از دست دادهاند و بیشتر بهحدس و گمان پرداخته و از اهالی حرف و حروف اضافه شدهاند، متاسفانهفلسفه غرب از مسیری دقیقا خلاف واقعیت حركت میكند.آنها اندیشه درباره هستی را كنار گذاشتهاند و فقط به تحلیلزبان شناسانه میپردازند. اگر آثار فیلسوفانی نظیر <ویتگناشتاین> یا <مور> را بخوانی درمییابی كه واقعیت دیگر موردعلاقه آنان نیست و تنها با فرض قرار دادن متافیزیك زبان در اطراف حروف جستجو میكنند. اگربخواهند از زندگی صحبت كنند، بیتوجهی به واقعیت آن،فقط همین پنج حرف را به تحلیل میبرند. اگر با انگشت سبابهآدرس را نشانشان بدهی، به انگشتت گیر میدهند، از سیاهی وسفیدیاش، از كوتاهی و بلندیاش، برای تو ساعتها چنان بهمنبر میروند تا علاوه بر راه، خودشان را هم گم كرده باشند. مادر عصر خطرناكی به سر میبریم و روی انبوهی از سلاح اتمینشستهایم. همه دلبسته جنگ و خشونت شدهایم. حتیكشوری مثل هندوستان كه لاف تصوف میزند، مشتاقانه درپی دستیابی به سلاح اتمی بیشتر است! ما شدیدا نیازمندشیوهای هستیم كه زندگی را نجات دهد. زیرا حقیقتی كهمدرنیسم و فرزند قد بلندش، از آن داد سخن سر میدهندحقیقتی در جهت خودكشی همگانی است. چرا باید مدرنیسمبرای انكار خود دست به هر كاری بزند؟ چرا باید ظهور دایمیو مخرب سبكهای خرده پرداز و <بروتالیستی> را كه هر سیسال در لباس جدیدی باز میگردند، توجیه كند؟ چرا بایدسرمایهداری چنین بیرحمانه ادایی ضد سرمایهداری داشتهباشد؟
باید با تجربه در بین سبكها، مدام مرگ آنها را به آنها گوشزدكرد!
من همانطور كه كاملا پست مدرنیست نیستم در شعرهایم بانگاهی به تمامی مدرن یا كلاسیك نیز محلی از اعرابنمیگذارم، فقط سعی میكنم بهترین علی عبدالرضایی دنیا باشمو روایت او را با تمام ضعفها و تناقضهاش مینویسم،روایت منی كه هر چه می دود به خودش نمی رسد.
به نقل از ادب فرمت