این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ  
 

   www.poetrymag.info

 

نگاهی به ساعت

امیرحسین افراسیابی  

 

 

 

 

 وتنهایی که  صفحه‌ی ساعت اندازه می‌گیرد نمی‌میرد

در حال ِتازه جهان از تازه می‌گیرد     که از بین رفته بود

همیشه مچ     ما را گرفته بود

بزرگتری که دور ِ تند می چرخید  تو بودی

 عقربه ها بر میز کار می کردیم

 گیج می‌خوردیم

من از کوچکترم تکان نمی‌خوردم

و روی  سنگین راه می‌بردم

سرآخر سر ِ دیوار که آونگ دارمان زد

 دنبال تو من باز بوده‌ام 

بازم

در هر سه ساعتی که  روی تو من می‌افتیم

 خدا خدا می‌کنم

 باطری روی دست ما باد و ما باطل

که من توی توروی من تو در تو

تو هر توهای جهان ِ منی

در ساعتِ من وسی دقیقه از تو عقب مانده

 چند ساعت ومن دقیقه باید از من جلو بزنم

 که چند ربعی مانده به من در تو وقت کنم؟

 منی که پیش از پس از تو با تو بوده ام

بعد از هنوز و قبل از تو با توام

در ساعتِ همیشه  و ده دقیقه از تو عقب مانده

چرا برم داشتی وبر روم افتادی

و از یک دقیقه بیشتر کم دادی؟

 

روم   کم شد!

 

 

 

این شعر را من تجربه ای  در ناممکن می بینم. چه از نظر ِ درون مایه: «آرزوی ِ توقف زمان» و چه از لحاظ ِ ساختار و شکل: «مضمونی از پیش اندیشیده در شکل و بیانی که می خواهد آزاد بماند». می دانیم که شعر ِ مضمونی سابقه ای طولانی دارد. یک نمونه اش شعر ِ پروین اعتصامی است که در آن از سوزن و نخ گرفته تا سیر و پیاز و ماش و عدس شخصیت هایی انسانی می یابند و با هم به گفت و شنود می پردازند. نمونه ی نزدیک ترش نادر پور است، به شکلی دیگر.

در شعر ِ ساعت اما لحن خطابی است (هر چند با روایت آغاز می کند)، گفت و گو با مخاطبی که پاسخی نمی دهد. در حالی که در شعرهای ِ پروین، به عنوان ِ مثال، لحن کاملن روایی بود. پروین بیرون ِ شعر ایستاده بود و روایت می کرد. این جا گوینده ی شعر، خود، درگیر ِ ماجرا است. و داستان هم داستان ِ همیشگی و نامکرر ِ عشق است و امکان ناپذیری ِ وصل. «می آیی، / می بینمت / ... / با این همه / هنوز نیامده ای، / دیگر رفته ای، / همیشه همین طور است» (ایست گاه0)

حالا این عشق نسبت به هرچه و هرکه (از جمله معشوق ِ زمینی، خود یا خدا) تفاوتی نمی کند.

عاشق فقط آرزو نمی کند که زمان متوقف شود، بل که می خواهد زمان در لحظه ی کوتاه ِ دیدار متوقف شود تا وصل را میسر سازد. آن سه ساعت یک بار «روی ِ هم افتادن»، که نفهمیدم چه تفاوتی با آن هر دقیقه از کنار ِ هم گذشتن دارد، وصل نیست، دیداری گذراست.  آرزوی ِ توقف ِ زمان، آرزوی ِ جاودانگی است. به گفته ی زیزِک (فیلسوف ِ اسلووِنیایی)، جاودانگی که در زمان دخالت کند، زمان به توقف می رسد. زمان برای مسیح ِ جاودانه، ایستاده است هم چنان که برای ِ چه گوارا، یا برای ِ مجنون که در ادبیات ِ فارسی نماد ِ نوعی عاشق است. (و فرهاد، نوعی دیگر.) مجنون که جاودانه شد زمانش ایستاد. مشکل این است که زمان، در آن لحظه ای که ما آرزو می کنیم (مثلن لحظه ی دیدار) نمی ایستد. و در هر لحظه ای که بایستد (حتا در لحظه ی محال ِ مورد ِ آرزو) در نیستی ِ ماست که به ایستادنش ادامه می دهد. به عبارت ِ دیگر تنها مرگ است که زمان ِ ما را متوقف می کند؛ مرگ، که همان وصل است، همان جاودانگی است. نوشته هم تنها با مرگ ِ چیزها یا واقعیت است که تحقق پیدا می کند و شاید آن چیزها را جاودانه کند؛ که البته بحثی دیگر است. تنها آن چه نیست جاودانه است. «و تنها / آن که برای ِ همیشه رفته است / می ماند / برای ِ همیشه رفته می ماند» (تا ایست گاه ِ بعدی).  و بعد، زمان که ایستاد، دیگر تفاوتی نمی کند کِی ایستاده است، حتا اگر کیفیت ِ مثلن استثنایی ِ لحظه، جاودانگی را فرا خوانده باشد. چه گونگی ِ عمل در لحظه، یعنی فرود آمدن ِ تیشه بر سر ِ فرهاد است که با فرهادی که دیگر نیست مانده است نه خود ِ لحظه.

 

از جنبه ی زبانی که به شعر ِ ساعت نگاه کنیم، می بینیم که مضمون ِ از پیش اندیشیده، زبان و بیان ِ شعر را محدود کرده است. یک صدا بیش تر نمی شنویم. صدایی که در پی ِ عقربه ها دور ِ صفحه ِ ساعت و در پی ِ واژه ها روی ِ صفحه ی کاغذ می چرخد. تمهید های ِ زبانی نظیر ِ « پیش از پس از تو با تو بوده ام» یا «روی تو من می افتیم» هم کمکی به شکستن ِ این محدودیت نمی کند. و این جا تناقضی پیش می آید که شاید هم جالب باشد. علی رغم ِ طرح ِ موضوع ِ «مرگ مؤلف» که ظاهرن قصد ِ گردانندگان ِ سایت است، در این شعر «مؤلف» حضوری قاطع دارد و مرتب از گرفتاری های ِ خود و درگیری اش با زمان (که البته گرفتاری ِ ما هم هست) برای ِ ما و مخاطب / معشوقش می گوید. و شاید به همین دلیل است که می گوید: «روم کم شد». و آیا این سطر ِ آخر را،  که انگار نفی ِ کل ِ شعر است، نمی توانیم این طور بخوانیم: با مضمون ِ از پیش اندیشیده، مشکل بتوان شعری نوشت که شعر ِ امروز باشد. و شاید جان ِ کلام ِ شعر یا به گفته ی هیلیس میلر (منتقد ادبی ِ آمریکایی) لحظه ی زبان شناسانه ی  شعر، همین جاست (چون بقیه ی حرف ها،  که اشاره شد، بالاخره حرف هایی بیش نیستند) و این را می توان به گفته ی نقد ِ نویی ها همان طنز ِ درونی ِ شعر (مشخصه ی یک شعر ِ خوب، از نظر ِ آنان) نامید که خود به عیب ِ خود آگاه است و خواننده ی عیب جو را خلع ِ سلاح می کند.

 

 

 

پی‌نوشت

 

دوست عزیز آقای شهر جردی!

 

از آن جا که من به ندرت به سایت های ِ اینترنتی نگاه می کنم، دیروز برای نخستین بار (پس از فرستادن ِ یاد داشت ِ «نگاهی به شعر ِ ساعت»)  به سایت ِ شما سر زدم و باید اعتراف کنم که پیش از همه همین یاد داشت ِ خودم را خواندم و دیدم که به خصوص در سطرهای ِ آخر (جنبه ی زبانی ِ شعر) نکته هایی هست که به تعجیل از آن ها گذشته ام و چه بسا که همین امر موجب ِ سوء ِ تفاهم هایی بشود. اینک با پوزش از شما و خوانندگانتان و نیز شاعر ِ «ساعت» که هنوز نمی دانم کی است، تقاضا دارم این جند سطر توضیح را وارد ِ  جمع خوانی کنید.

مهم ترین نکته مربوط به سطر ِ آخر ِ شعر، یعنی: «روم کم شد» است که من از یک سو لحظه ی زبان شناسانه ی شعر و از سویی دیگر طنز ِ درونی ِ شعرش نامیده ام. هنوز هم به این نکته معتقدم، اما در خوانش ِ این سطر دچار ِ لغزشی شده ام که به نوعی سطحی نگری منتهی شده است. در این خوانش، مسئله ای فرعی و کم اهمیت («با مضمون ِ از پیش اندیشیده، مشکل بتوان شعری نوشت که شعر ِ امروز باشد») را موضوع ِ طنز ِ درونی کرده ام و به مسئله ی اصلی که همان توقف یا آرزوی ِ توقف ِ زمان در لحظه ی دیدار باشد (از جنبه ی زبان) نپرداخته ام. در حالی که «روم کم شد» نه تنها به ناتوانی ِ شاعر که به ناتوانی ِ همه ی ما و تمام ِ انسان ها در تقابل و درگیری با زمان باز می گردد و ما را در سرنوشت ِ عقربه ها شریک می کند و علاوه بر آن، در گیری ِ زبان ِ (بگوییم) درونی را با مضمون ِ بیرونی به نمایش می گذارد.

لحظه ی زبان شناسانه ی شعر، این جا بر طنز ِ درونی منطبق شده است و طنز ِ درونی همان تضادها و تکانه های ِ شعر است که آن را در برابر ِ طنز ِ بیرونی و شک و تردید ِ خواننده و منتقد، زخم ناپذیر می کند.

حرف ِ آخر این که زبان ِ امروزین ِ شعر ِ «ساعت» با ساختار ِ ارگانیک ِ خود در تصادم و کش مکشی است که در سطر های ِ آخر به اوج می رسد و این نه تنها عیب نیست، بل که حسن هم می تواند باشد.

 

با آرزوی ِ شادی برای همه

امیرحسین افراسیابی