این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ  
 

   www.poetrymag.info

 

 آریاهای لیلیت۲

یاشار احد صارمی

 

 

با چشم هایی سیاه

با گونه هایی سرخ کرده

آهسته

شمرده

با این خدایی که دست زنانه اش از زیر پرده دیده می شود حرف می زنم

و

تاریکی شب

ساعت ساکتی ست برای تصاحب همه زنهایی که در خوابشان مرا لقمه لقمه می خورند

نگاه کن

پرده را کنار می زند

نگاه کن ای شین ای دال ای صدای مو سرخ همیشگی این خانه

او زنی ست که در صورتش بی رحم ترین نیش خنده را می شود دید

زنی ست که تازه عجیب شده

 تازه خودش را این گونه در آینه دیده

می نشیند و با انگشتش نوک انگشت مرا لمس می کند

پکی بر این چپق می زنم که دارد وحشیانه دراز می شود

...

و من لخت و کلاغ شده چشمم می افتد بر ناف منورش

در هجوم دیوانه وار ابرها آدرس پستی ام بخار می شود

عقلم می گردد و می درخشد و از چشمهایم می ریزد بیرون

می خندد

صورت من بایزید می شود

می افتم

بوی منعقد جیوه همه جا را فرا می گیرد

...

برگرد ای شین ای دال ای صدای سرخ مو

به یاد من در این صورتهای از خود رفته

تازه کافر شده

لبخند و چشم بکش

برگرد

حتما برگرد !