www.poetrymag.info
پنج شعر از قاسم آهنین جان
۱
از کتف می آغازد
نيزه بر تيره ی پشت
تا شراع کشد زخم
بر اطلس گونه ها
خنده بر ابر می زند ليلی
گشاده چشم
به جانب کوه
ماه می رود با گامی از ريحان
به تپه های باد
۲
عريانتر از باد
اينگونه مر دهام
در سلسله ی زاغان
به خندق ماران
اينگونه داده ام
به دوست
پری سوخته
از فاخته
از سايه
به يک پرده
به ابر
در يک بهار گرم
آنگاه که مر ده است زمين
در فَلس يک ماهی کور
۳
نر گس خميده به عصر هاش
خط می کشد
به آب خاموش
مرغ
در صفير با لهاش
دشنه چه خوش می شود به دل و
چه می خواند
با تکه های عقيق
مانده بر يالها
بر صخره های سبز
اسبی که زار می زد
بر ايوانم
به صبح هاش
مرده در شن ها .
۴
بو سه نشانده به خار
خفته در مر غزار طلا ئی
گل کرده خنده به لبهاش
لا له ی کبو ديها
و چارده نور مدام
به سا ما نند
خواب ويرانه را .
۵
تن رها کرده به آتش و
محو در فواره ی اشهب ِميغ
دست می برم
به خاکستر پخش
تا به آرم زنگوله ی خلخال
از صخره های يال
بر دره ها
طو فان خوش می
پيچدو
بر شاخ در
ختان .
|