www.poetrymag.info
شعری از
ازمیر عاصف
شاعر معاصر ترک
ترجمه ی
محسن عمادی
غروب بود. تماشا می کردی از پنجره ات
ظلماتی را که خیابان را می پوشاند.
کسی از روبروی خانه ات می گذشت. خیلی شبیه من بود.
قلبت تند می زد....
آنکه می گذشت اما من نبودم...
شب بود. خوابیده بودی در تختت...
بیدار می شدی به ناگاه در جهانی خاموش
چیزی در خواب چشمهایت را می گشود
و ظلمات آنجا بود، در اتاقت...
آنکه تو را می دید، اما من نبودم...
در آن اوقات هیچ جا اثری از من نبود
و تو بی دلیل می گریستی.
حالا، دست کم به من فکر می کنی
و با عشق زندگی می کنی.
آنکه این را می دانست من نبودم.
کتاب می خواندی. کتابی گشوده و باز ...
مردمان آن عاشق می شدند و می مردند.
جوانی در قصه کشته شد.
ترسیدی. و با همه توانت گریستی....
آنکه مرده بود اما، من نبودم.
|