www.poetrymag.info
دو شعر از علی باباچاهی

پيچِ
١
سر و صورتم را اگر
ندهم به كسي براي خودم بي ترديد
مي ماند اينكه دايره
اي رسم كنم دورِ بعد از اينِ خودم
و رنگ كنم جمجمه
هايي را كه جمع كرده ام از حوالي موصل و كركوك
اين جمحمه هم عاشق
زاري بوده يا كه نبوده/ به بهرام گور چه ربطي دارد؟
و اين نامه اگر به
دست “ او ” برسد/ يكراست مي رود
و سان مي بيند از
رژه ي ژنرال هايي كه جز در جنگِ عنكبوتيِ با خودشان/ هرگز
به تختخوابي در ته
يك تونل بسته نشده اند.
- بردار كلاهت را/
تا سرداران شكست خورده ي من
دوشيزه اي را
ستايش كنند/ كه سر از شاهنامه در آورده.
تا لانه ي مار و
مور شود/ وَ كور شود چشمي كه جز براي ديدن من از حدقه بيرون نيامده
ژنرال ها نيز مدال
افتخارشان را به شانه مي كارند/ با دست همين ديوانه اي
از اين گور به آن
گور پا به فرار گذاشته
و تحت تعقيب هيچ
مارمولكي
در عينكي بالاتر
از سياهي مخفي شده ست.
شايد اين مگسي كه
در فنجان چاي من افتاده خوشبختي فرعوني را تضمين كند كه منم
از دنده ي چپ
بلندِ بلند مي شوم از تو به اكراه فاصله مي گيرم
پرچ مي شوم به
پنجره اي كه به استخوان هاي تهِ گودال ميخكوب شده
بپر/ از منقار
كوهي بپر كه اسم خودش را پرنده گذاشته
تا كمي از سطح عمق
و كمي از عمق سطح بخنديم.
ميخي در سنگي اگر
نه/ در وسط ميزِ كار چرا فرو نكنم؟
مركز ثقل زمين از
رژه ي مورچگاني معلوم مي شود
كه به هواي موم و
عسل به جسد هاي كلماتي چسبيده اند
كه ورد زبان تو/
به جان تو!
بوده اند
تو از رژه ي ژنرال
هايي بازديد كن كه در جنگِ تن به تنِ با خودشان
به جاي شير بز
كوهي روزي دو سه بار/ سر مي كشند
ليواني از شكست/
شكستن/ شكسته شدن را
من اگر نمي شكنم/
مي شكنم شستِ دستِ فقط شكسته شدن را
و اين پل روگذر از
هر كجا كه بخواهم اگر چه نمي خواستم براي من آورده
مضمون هايي تراش
نخورده كه آخر شب روي زمين پخش و پلا شده اند:
با نُكِ انبر هم
اگر انتخاب كنم/
كودكان فراري به كنار!
كتاب هزار و يكشب
من با وَ تا گريه-خنده هاي زنان خياباني چطور كنار بيايد؟
ديگر چه فرقي
دارد/
ندارد؟
اگر امشب براي من
باز
كني فرضا فرقت را از وسط
يا بتراشي
ابروهايت را از ته
مركز ثقل زمين من
از خط زلزله مي جوشد
و اين چه ربطي به
تو دارد؟
پيچِ
۲
پرنده سواد ندارد كه بقاپد از لغاتِ
بينِ هوا “هيچ” مرا
سرب داغ هم كه بريزي آب نمي شود اين
“هيچ”
يخ بسته در بُنِ دندان
هايم چيزي از اينجا در اردبيل
قطار تا پياده شدن مورچه ها روي
زبانم توقف كرده
منم كه زبانه مي كشم از “هيچ”/
ديگران نذر خودشان مي كنند انگشت هايي را
كه به
مسجد رواست
و دلبر جانان من از تهِ ديگي سراغ
ريگ بيابان مي گيرد كه ديگر من نه منم
به علي فعلا چيزي نگو/ يا
علي! بروم با زانو هايم آتش روشن كنم
عقرب هايي هم كه در قوطي جمع كرده ام
از دوران كودكي
گرمم نمي كنند ديگر
اين “هيچِ” سر به زير كه سفت و سخت
گيجم كرده
پرواز مرا اگر چه به تاخير نمي
اندازد
مجبورم مي كند اما كه به جاي كلاغ
قار و قار كنم
و در نقش فاخته تا ابدالدهر بگويم:
كوكو؟/ كوكو؟
و صبح با دستِ به نيت خيرش/ قلوه
سنگي را زير چرخ گاري ام محكم مي كند
تا خيابان ها را جارو كنم از بطري
هاي شكسته اي كه فقط از روي “هيچ”
بر فرق
نهنگي كوبيده ام/ كه سنگ از آب درآمده
و بعد از اينكه كوچه به اغيار مي
دهم/ مي پرم از روي جوي كثيفي كه بوي “هيچ” لاشه ي
سر به
هوايي نمي دهد
من و اين “هيچِ” فقط “هيچ” :
صبحانه اي كه بوي
مورچه هاي برشته مي دهد
آب پرتقالي كه از
دست شمر مي نوشم.
و كمي آن طرف تر از بام خيّام هم كه
بيفتم
اين دَم نكشم عذاب كي خواهم كشيد/
سرور من!
سيگاري را كه در عصاره ي زهر مار
خيسانده اند
نخواستم اين دو تخمِ مثلا مار معجزه
گر را
كه شير نر را مي آوَرَد به
بار
استعفايم را لطفا بگذاريد زير پر و
بال همين مرغ خانگي كه از اين پس منم
گرمي بال و پر اين مرغِ بجز “هيچ”
چه مي پروَرَد
البته به جز “هيچ” ؟
-
“هيچ” !