تنها آدم‌های آهنی در باران زنگ می‌زنند

علی عبدالرضایی

۱٣٧٢

 

 

باد گاهی قدمش را به تماشا می برد

  

 

کاش با نیم ِدگر پی به تقاضا می برد

آنکه با نیم نگاهی دل ِ دریا می برد

تشنه را تا لب ِ چشمه پی خود می آورد

کاش یک چاه مرا دست تو بالا می برد

کاش می شد قدمی سوی خودم می آمد

رد پایی که مرا آن طرف ما می برد

 

راه را اینهمه سگ دو زده ام تا برسم

به ملاقات همان جاده که لیلا می برد؟

من که از دورترین نقطه ی من آمده ام

به تماشای خیالی که تماشا می برد

دَمی از دور ِخودم دور نبودم تنها

باد گاهی قدمش را لبِ دریا می برد.

 

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.