تنها آدم‌های آهنی در باران زنگ می‌زنند

علی عبدالرضایی

۱٣٧٢

 

 

باران

 

 

در آسمان ِشهری که اینهمه فرتوت شد

چتر را که بر سر می گذارم

به آن روزهای روستا می رسم

به دختری        که زیر باران خم می شد

برنج می کاشت

             و ناگهان بانو شد

بانویی که زیر ِباران      بلند مانده ست

و بارها      به مردی که نامش را نمی دانست      گفته ست:

 

چرا فرار؟

         چرا چتر؟

تنها         آدمهای آهنی در باران زنگ می زنند!

 

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.