تنها آدم‌های آهنی در باران زنگ می‌زنند

علی عبدالرضایی

۱٣٧٢

 

 

دیگر از عبور در حاشیه خسته ام

  

 

از پل های هوایی رد نمی شوم

اینجا راه ِرفتی هنوز پابرجاست

 

صدای مردن از روی پله های افتادن

حال ِ جوانم روی پیری پرت کرد

 

دیگر از عبور ِدر حاشیه خسته ام

و از گاوهای پوزخندی که قلاب می شود دم ِقصابی

 

باید به جایی برگشت خورد

که تنها مزاحم ِتنهایی ماه باشد

ماهی که فقط توی شب های چاه نباشد

 

کنار شیهه ی کشداری که می کشد یابو

دوباره باید صدای چوپانی ِنی شد

با گاوها به چرا ی علف های هرز آری گفت

و شب همه شب به شب نشینی ِمادیان ِهمسایه رفت

  دوباره باید هوایی شد     ها ااااا!

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.