تنها آدم‌های آهنی در باران زنگ می‌زنند

علی عبدالرضایی

۱٣٧٢

 

 

گردن خم نمی کنم

 

در روز های  فرسوده از خوابهای جوانی می گویم

و پنهانی ِچشمی ازآینه

در خواب ِعمیق ِ آب

 

تا چترها را خبر کنم

از پاایستادن ِ اسب را که کولی تر از باد می رفت

به آرامی ِدیوار می گویم

به آرامش ِیک زندانی

        می دانی!؟

آن روز های معصوم

تولد     آغاز ِ ما نبود

تنها   شروع ِتنهایی بود

گاهی فکر می کنم

در روزهای خسته مرگ حتی ادامه ی تنهایی ِماست

می دانم

تو شاید باز برگردی

من اما سالهاست  از نمای مردن گذشته ام ای مرگ!

مرا در کدام ضلع ِخیابان به کمینی؟

چه ساز و برگی دارد

 پوزخندی که در سنگ پنهان می کنی؟

 

پیش از آنکه آسمان بر سرم فرو افتد

                 گردن خم نمی کنم

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.