تنها آدم‌های آهنی در باران زنگ می‌زنند

علی عبدالرضایی

۱٣٧٢

 

 گلهای اطلسی

 

 

روی گلها آب پاشیدی؟

گلابِ قمصریادت نرود

پیراهن ِ سیاهت را که پوشیدی

تفنگ را هم بیاور

گلهای اطلسی بامن!

 

درجنگلی که آرزو دارد باغچه ی کوچکی باشد

سراغ ِ چاهی بگیر که می خواهد

گوری میان ِ باغ  باقی بماند

 

به سنگِ مرمر نیازی نیست

هوای این اطراف لحافِ سنگینی ست

 

رسم ِ عزا را که تناور کنی

فشنگ ها را من خشاب می کنم

به سینه ای که سنگ  کرده ام

تو تنها نشانه بگیر

گلهای سرخ را من می آورم

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.