تنها آدم‌های آهنی در باران زنگ می‌زنند

علی عبدالرضایی

۱٣٧٢

 

 

 

گورستان

 

 

 

آوازی بخوان

تا پنجره ها را باز کنم

هوایی به گلهای پرده رسانم

آوازی بخوان!

کوچه از تمام ِ صفحه ی ساعت درگذشت

صدای فرتوتی که دور ِ قمر بخواند در کار نیست

 

پیرتر شده بود

پشتش خمیده خم خم به سوی سهمی رفت

که به اندازه ی تمام ِ او جا داشت

 

با گلستانی که در بغل دارم

باور نمی کنم

که سهم ِ آن همه بودن

همین چاله ی پیش ِ پایم باشد

 

برای پرده ای که هر پنجشنبه گل می دهد

برای گل هایی که به گورستان آورده ام

آوازی    آوازی بخوان مادر!

پنجره ها بسته ست

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.