تنها آدم‌های آهنی در باران زنگ می‌زنند

علی عبدالرضایی

۱٣٧٢

 

 

کبریت

 

 

کبریت آتش زد مرا با دفترم سوخت

آبِ دهان انداختم حرفِ ترم سوخت

یک عمر زحمت های در تنهایی ِ شمع

دیشب تمام ِ شعرهای دفترم سوخت

پروا نمی کردم اگر پروانه بودم

تا آمدم پر واکنم بال و پرم سوخت

 

می خواستم از آبگیر ِ شب کمی مهتاب بردارم

مرهم کنم دستم سر ِ خواب ِ عمیق ِ آب بگذارم

خورشید چون فواره ای قد می کشید از کوه

پروانه روی شمع توی بسترم می سوخت

 

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.