تنها آدم‌های آهنی در باران زنگ می‌زنند

علی عبدالرضایی

۱٣٧٢

 

 

 خانه را در بی کسی طی می کنم

 

 

 

خواب بودم گریه می کردم صدایی مثل ِ گفتم های من آمد

                                                      پدرنیست؟

پلک را از روی هم برداشتم دیدم که تر نیست

پرده ها را پس زدم اما صدای خود ندیدم

آمدم تا روی ایوان

ها بفرمایید آقا!

                   من که هستم او اگر نیست

هرچه گفتم تو نیامد تا دم ِ دروازه رفتم هیچکس در جاده ها حتّا نبود

مثل دیشب یا پریشب مثل ِ هر وقتی که آمد دست با من می دهد مردی که پشتِ سایه ها مخفی ست

با دهانی گم صدایم می کند

                     با کیستی کو؟ آنکه در می زد پسر! نیست!

 

باز دارم خانه را در بی کسی طی می کنم

هیچکس جویای حالم نیست

گرچه گاهی حلقه شیون می کند اما خدایی پشتِ در نیست

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.