این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ  
 

   www.poetrymag.info

پنج هفتم از سريالشعر زلزله نگاری

 

1
اجازه آقا! و
گاو اگر سر ميخورد
شيرواني اگر ميافتاد
زيرِ آن همه تيرآهن هميشه آيا ميمرديم؟

آموزگار تكاني بر چهره اش ريخت
دستها را از ته جيبش كند
و آسمان روي سقف كلاس چندم نشست
نيمكت هاي له شده
درسهايي كه از دست بچه ها افتاد
و ديوارها چه خوابهايي براي مردم كه نميديدند
تنها روي دستي كه از زير آوار بيرون آمد
صداي انگشتي برخاست
اجازه آقا! 
ا
ميتوانم برخيزم!؟


4
آب از رودبار كه سر بالا رفت
دوري در هواي تهران گشت نشد! 
ا
سر ريخت در خراسان سري به تربت زد نشد!
در نقشه نق نقو پايين ريخت
از پاي نخل ها گذشت و در بم ولوله شد
و يك لاقبايي دوباره پس مانده خور زلزله شد
دم درهاي بانك ملي به يللي افتاد
كه خوب خوبهاي قم دوباره خوب خورده خوابيده باشند

دوباره هرهري مذهبي دور و بر هزار فرقه دوستاق خريد
و نوبري كه در هر وعده و وده يك كاره ميپريد
با واجبي دوباره واچرتيد
كه دنيا دمر بخوابد باز صداي بم نشنود نبيند! 
ا
ديدي!؟ بادمجان بم هم آفت داشت
شنيدي!؟ بازار بورس را زلزله برداشت
دوباره آقا كه بوي الرحمن گرفته بود
علاقه كنترات كرد
دل دل دل اي دل اي سر داد
سر گهواره اي كه توي تكان تكان افتاد و كودكي از دست داد
دوباره اكبر الله اكبر! لاقيد و لاغرو شد
جنب غزلهاي خواجو زمين خورد و ما درد مادر ناكشيده مامايي
خيلي عزيزتر از مادر شد
و با اين همه نفت كه هر شب هر شب بر باد رفت
از مشامِ مافنگي فقط مف گرفت
دوباره بهتر از كاچي چي؟ چيزي نداريم
هنوز دست و رو شسته گدايي دست دراز در همه عالم داريم
و با مالِ مردم خوري در مداريم كه هر چه بردارد از كنار ارگ مرگ
دوباره در همه چيزي كم و كسري دارد
دوباره من از دوباره از بس دوباره ديدم مرگ.
مثل ارگ از اين "من نبودم" الم شنگه بالا آوردم
پس كي چي كي بود؟
آسمان قرمبه ي بي رعد و برق و باران نديده بودم
نو خيلي مارمولكي آقا! مار خورده و افعي شدي
زلزله ديدي مالاسيدي؟ چي شد؟
نكند‌ اين بار سر زمين بم قولنامه كرده اي
كه چنين قور قور ميكني سر سفره ي عقد
سر جهازي كه به جايي جهنم نميدهند


تا دنيا دنيا بوده جنگي شكم دنگال ميكرديد
سرجمع، همان آقاي آدم هم خدانشناس بود
سر تغارش كه پايين رفت
سر خانه ي عقل آمد و مسلمان شد
نمامه هم از اين نمد كلاه كج برداشت
و عمامه سر مردمي گذاشت كه با هر دو پا يك كاره توي دو افتاد
اين كاسه ي چه كنم چه كنم را كدام گدا دست شما داد؟
خيال كرديد چنان روي نان مردم ميكنيد كه سگ هم نميخورد خود خورديد! 
ا
گندم از نان مردم كم ميكنيد و حليم حاج اكبر در بم هم ميزنيد؟ بزنيد!
 ا
لاغرو شده نخلهاي ما بدريد!
 ا
با هفتاد هزار مرگ هر چه شما خورديد
ارگ هفتاد هزار بار بالا آورد
و آبرويي را كه هرگز هرگز نداشتيد
برد و خجالت را همه جا تف كرد
زمين كه پاش پاش شد همه پا منبري شديد
چيز باز و بشكن و بالا بنداز بنديشو در سوز و گداز نيست
اين روزها عالم و آدم جلدِ بامهاي ديگري ست
همه كفتر چند برجه شدند
دارند در همه عيبي سك ميزنند
بم هم كه نخواند بم كر نميشوند ميشنوند!
 ا
پاي خطيب و منبر با نكير و منكر ديگر خر نميشوند! 
ا

5
طبس به عبث از زلزله پا پس كشيد
بايد دو سه سينه خيز ميرفت
به تيررس كه رسيد از گاوي كه شاخ شد شاخ ميكشيد
از دوباره كرده كمين دشمن مواظب باشيد!
 ا
دور و بر گاوي نباشيد كه سرپايي پاي سري در رودبار
دست به آب رفت و سرما نخورده با عطسه اي ايست داد
به آب هاي صبر نكرده اي كه هر چه از گاو دوشيد
در آخورهاي ما نپاشيد
وقتي هم كه بر تربت خراسان تر زد
از سينه ي خري دوشيد كه هر چه عرعر كرد: 
ا
عرض ميكنم به هوش باشيد مقهور گاو نباشيد
سينه پهلو كرده لم داده به نخلي كه سر بم خراب شد
به كت هيچكس نه رفت نه آمد
البته چيزي هم عوض نشد
چيزي نمانده آقا ظهور ميكند
خدا بخواهد چشم توطئه را كور ميكند
دشمن كه هيچ
من هم كه هيچ
گاو هم هيچ غلطي نميتواند بكند (تكبير!) 
ا
از اين غول بي شاخ و دم آمريكا آمريكاي كاكاكش كه بدتر نيست كا!
بكشد! طولي نميكشد كه شاخ از اين زنبور خانه ميكشد بيرون
بيهوده نيست كه پشت اين قليون
لم ميدهم به بم كه آقا زودي بيايد و گاو را بكشيم
براي رفاه شما مردم! بر آن سُريم كه آن را هم به غرب بفروشيم
به قول و قال الهي زمين نجات ميكند پيدا

ــ اجازه آقا
ـ گفتم كه حرف نباشد كمي به هوش فقط به گوش باشيد
ـ باشد! ولي جسارت نباشد
تو كه هي گاو را ميكشي
به هر ماتمي عباي سياه ميپوشي
پس چرا هميشه از سينه ي مردم ميدوشي؟
گفتي گاو در رودبار زمين خورد و هر دو شاخ از دست داد
گفتيم خب!
گفتي كه در غربت به پت پت افتاده ترسي نباشد
گفتيم باشد!
نشد! همه طوري سقف بر سر ما خراب شد
اين شاخ لعنتي دست بردار نيست
در گوشه گوشه ي گربه هي فرو ميرود
تكان ميخورد فرو ميرود هي تكان تكان ميخورد
اين شاخ لعنتي را سرِ شكست نيست
ارگ روي دست مردم مرگ كرد
بم هم كه در اين گاوبازي سرِ زا رفت
پس تو كي اين شاخ را ميكِشي
اين گاو را ميكشي لعنتي!؟


(6)
ديگر به خاطر نمي آورم كسي كشته باشند
همه را كشته اند
هنوز نميدانم دوستانم كجا سكوت كرده اند
همه در همه جا لاليم
جز آقا بميِ خرماخور كه نخل ها را نفر به نفر خورد و در نخلستان عمارتي چارشانه نوساز كرد، همه يك جا مرده ايم و خر ما از كره گي بارِ خرما سرِ قبرهاي ما ميبرد و نميدانستيم، سبد سبد خرماي پهلو دريده سر گور گريه سرما خورده اند.
به عطسه افتاده سر پا مانده اند نخل ها/ با شاخه هاي ژوليده دست ميكشند مويه كنان بر خاك و ركب خورده اند از حاجي كه اين همه خرما روي دستهاي وامانده در دعايش باز ماند.
حاجي دوباره امساك كن!
به صلوات و خرما اجساد بر زمين مانده را خاك كن!
و كود! كودِ انساني بپاش پاي اين نخل ها
تا دچار ركود نشود سود!
سودِ اين شاخه ها كه جسد بار داده اند اين بار
حسد ميكنند در خليج، نخل هاي پر سن و سال. به خرماي بردار رفته اي ــ كه امسال، عرب رفته نخل هاي بم در فارسي، به فرمان حاجي بردار كرده اند ــ اين هوا!
حاجي! ايران تيپاخورده پاي بدمزاري رفت خاك كن!
حاجي دوباره مسواك كن!
اين ريسه هاي گوشتي خر ما نيست
پاهاي از ترس دويده ي كودكي ست
كه لاي دندان كرم خورده ات گير كرده ست
اين گورها گور نيست رحم خاك است
روي اين بيابان دست ساز
خيابان بساز و بر هفتاد هزار گور چاله ي توليدي
هفتاد هزار و خيلي خانه ي بساز و بفروشي
كه زلزله سر خود سراسري كرده باشي
هفتاد هزار نخل و نفر كه كم شده باشند از بم و رم كرده باشند از خاك و خم شده باشند بر اضافه محصولي كه تو امسال برداشته اي از سر شاخه ها حاجي!
چه ميداني كه يعني چه؟
نخل ها اين نفرات سر بلند بم كم كم از حال رفته و عزا دارند
مبهوت تابوت هايند اين مادران قديمي
كه برگ برگ گيسو افشانده اند
در خاك ارگ

سرتاسر و در بهت مانده اند
كه خرماي يك تنه در تابوت رفته را
چگونه بر شاخه تحمل كرده اند يك سال آزگار و بار داده اند
به بازار تهران
كه حاجي و اهل بيت دوباره باردار شده باشند اين هوا
حاجي! دوباره سينه چاك كن!
باكي نداشته باش خاك كن! خا...
ا

(7)

از آن روزي كه مادرم مرا به دبستان داد
پسر در آسمان خدا را دنبال ميكند
و تنها با ستاره حال و احوال ميكند
(كجا رفت انقلاب؟)
[خيلي گشتم ولي نبود]
خيابان مقصد خودش را دنبال ميكند
(به آزادي برو! كه ميدان دارد نميشود؟)
[در آنجا هم فقط خودي عشق و حال ميكند
توي محدوده ميتواني بازي كني فقط!]
«اگل بيلون بِلَم به دولم ديفال ميكند»
[نه مامان من كه پيش تو هستم در نميروم
خدا حفظت كند كي اينها را چال ميكند]
«به آقا اعتراض كردي»
جنجال ميكند
دهان را مهر و موم و مردم را لال ميكند
سر هر صندلي فقط تمثال علي نشست
سخنراني نميشود
داد و قال ميكند
خيابانها ترك به تن گم! سرخورده رفته اند
(هوا ابري ست
ياد باران امسال ميكند؟)
[كجا رفت انقلاب؟]
دارد سيگار ميكشد
و فرزندان مانده را استعمال ميكند
!