فیالبداهه
علی
عبدالرضایی
١۳٧۹
مرا ببخش !
روا نبود
دو دستی
از تمام ِ
خانه های تهران سواری بگیریم و اتاق دو تختی نه !
دو سه روزی
همه مغازه ها را دوره کنیم دو انگشتی
از چشم های
تو آب بگیریم و انگشتری نه !
روا نبود
اینهمه عاشق ولم کنی
بغلم کنی
تا بوی تو بگیرم
و در باغ پرتی بمیرم
زن تمام و
عشق تمام تو بودی
نمی دانستم
خویش خودم
حتا خدام تو بودی نمی دانستم !
من کژدم
! من غول قرن بیستم تو آدم بودی
نمی دانستم !
قطره اشکی
شدم و از چشم های تو افتادم
و گریه نکردم
جفت هم
بودیم و از آغوش هم افتادیم
و
من گریه نکردم
مرا ببخش
من به تو
خیلی بد کردم !
لیلی !