فیالبداهه
علی
عبدالرضایی
١۳٧۹
چارشانه
به اندازه ای که می توانستم خیال کنم
پنجره ها را بازی کرد
و مثل باد از خانه دور
شد
چارشانه بود مثل عمارت
حاجی پدرم!
و چون تکه ای از باغچه
مادرم
کُنج حیات نشسته بود همیشه!
که تا امروز هم گریه کند
آفتاب در کوچه ا فتاده
بود عمود!
و مادرم که دود را از
آسمان ِ من جارو کرد
تنها مریمی بود که از
عیسی جدا نشد
صدای بشقاب ها را تمام کرده
وجارو زد
اتاق ها را تمام وپنجره ها را
باز کرده ست
به اندازه ای که شاید خیال
کرده باشم