فیالبداهه
علی
عبدالرضایی
١۳٧۹
دادگاه
دو اندازهی ما بود کاروان
کشتیم تمام و زمین خورد ناگهان
دو سه فرسخ آن طرف تر
اسبی که بی سر می دوید
سر کرده من بودم!
یا لله!
گردن بزنید!
رمه آنقدر ندارند که چوپان
دارند
دل را به دختر ها
و استخوان را بگذارید برای
انترها
که در کافه زوزه می کشند
کاروان ِ
بعدی ته ِ پاسا ژ بود
خیابان بیشتر شتاب می کرد
رسیدیم!
گلّه آنقدر نداشتیم که گرگ
آوردیم کُشتیم!
یارعلی! یاوه کمتر بگو!
چای مرا دو پهلو چاق کن!
چشم!
چشمهایم افتاده بود ته ِ فنجان
بندر سراسر زیر ِ آب بود
زمین خدا را وَتو کرده بود
من ناخدا شده بودم
بر عرشه بین ِ باد بادبان
بگذارید زود!
ملوانان! جان بکَنید تند!
از هفت پشت
ِ هر چه فنجان گذشتند دزدان ِ دریایی
حسا بِ موج نکردیم و دل به
دریا زدیم
و پشتِ میز لنگر انداختیم
من چای غم پهلو
و یاغی ها همه کافه گلاسه
کوفت کردند
پلیس آمد
دوستم دو سه نخ از چادر ِخودش
بیرون رفت
کافه را تعطیل کردند
مرا هم آوردند که بنشانند پشتِ
این میز آقای رییس!