فیالبداهه
علی
عبدالرضایی
١۳٧۹
من قورباغه
بلد بودم!
مرگ مدیر ِ کراواتی ِ
اداره ی ماست
و گُنده بغل دختری که از آغوش ِ
خودش بیرون رفت منشی!
همه در شناسنامه با او شنا
کردند قسطی!
من قورباغه بلد بودم فقط!
جامانده ام !
مثل ِ قناری در قفس ِ سینه ام
دلم یکه و تنها ول شده بی
ارزن!
به جای دانه همهمه می خواهد
کارمندِ کت بسته ی پشتِ این
میزم
و این عکس ها که روی دیوار ِ
اداره تنهایند چه ها که نشنیدند
سطری جدا افتاده در دنیا
م تنها م!
و امشب که در زن جلو می رود
داستانم
می نویسم که تنها نمانم
لیلای من چند سطری بود
و من بر عکس ِ مجنون هر
لیلا!
برای زن من همیشه راهی دوباره
بودم
بیچاره بودم کنار ِ زنی که
هر جا می رفت اینجا بود
زیر ِ همین کلماتی که در
سطرهام کَنده ام
آدمی همیشه سطری اضافه در
دنیاست
همیشه پشتِ پنجره ای که زیر ِ
باران می رفت
مردی که آن طرفِ سال ریخته ست
جوانی ش
دختری بهتر از دیگری گم کرد
وقتی که چشم در چشم های خودش
انداخت شلپ! از آسمان ِ تو افتادم
و آسمان ِ من از چشم های تو
پایین ریخت
حالا که از تو فاصله در خود
گرفته ام پا داد
که از من فاصله در تو بگیرم
چند روزی در خودم بمیرم
که حیوانی اضافه بود آدم!
سنگی پرت!
به هر طرف که دلش می خواست
پرتاب شد رفت!
حالا که از پله های روایت آمدی
پایین و پشتِ میز ِ این داستان منشی شدی
به تو اخطارمی کنم مردی که با
اطرافِ خطر طرف شد عاشق نمی شود
عشق ِ مرا زنی دستگیر می کند که
در آغوشم دودستی بگیرد و بر
سنگِ قبرم دستگیره بگذارد
حالا که منتطر ِ خودم هستم تا
کفشی به پا کند بیاید دم ِ اداره آدمها را شوت!
جای توپ به خانه در پی ِ
خودشان
نمی توانم خطِ فاصله را
بردارم و توی مقصد بگذارم
که دویدن به سوی مخفی هاست
مرگ!
دستی از وسطِ دفترم بکش بیرون!
دستی که خانه را از تن ِ کوچه
در می آورد شب همه شب
و بر میز ِکارم کار می گذاشت
گرچه گاهی نصف و نیمه گاهی تمام
باز- بسته و سبز آبی گاهی
سیاه توی جلدش رفته بود بین ِ
سفید و شناسنامه ام دندانی اضافه پیدا کرد
رفتن ِ تو جای مرا خالی
کرد خالی!
به دنیا آمده ام آنی!
و پا هایم کنار ِ تو جامانده
اند بی بازو
حالا که بر عکس ِ دروغ ِ من هر
چه گفتی دروغ بود
نمی نویسم که تنها بمانم
دستِ من اینجا رو شده دستِ
تو دراین پا...
پانوشت: زنی صدایم کرد
صدای خودم را نشناختم
و شاعر شدم