فیالبداهه
علی
عبدالرضایی
١۳٧۹
هزار تا
هم روُش
در خواب های هر شبه ام یک سگ
چیزی شبیه ِ صدای تو پارس می
کند شنیدی؟ کرد!
از خواب پریده ام که التماس
کنم بماند رفت!
من از کلماتی که بلد نیستند
نقطه ها را ول کنند بیزارم!
و از خودم که مثل ِ سربازی در
خواب های هر شبه ام
نام ِ تو را از سر باز کرده
ام
تو آن همه سگ داشتی
اما خودت پارس می کردی پدر
سگ!
من عاشق ِ حال ِ سگی بودم
در را هم به خانه راه نمی
دادم
عشق ِ تو گاوی بود
که در دره های درونم ماغ می
کشید مااااا...
هنوز تو را بر پنجره های اضافه
کم دارم کم
هر چه می خواهی بزن!
هزار تا هم روُش
آن که دل دارد از
باختن دست بر نمی دارد