فیالبداهه
علی
عبدالرضایی
١۳٧۹
برای
ایستادن قد مناسبی داشتند
عکس
فوری عربده فوری مرگ فوری بود
دیدی
؟ روزنامه را دیدی ؟
چه سرسری
رنگ شد
دیدی چگونه
در آینه جا ماندیم
چه تیپا
خورده می آمد
چه تیپا
خورده باد می آید
حادثه مثل
درخت افتاده ست تالاپ !
مرگ را هوار
کشید و برگ ها را برد
و از خواب
های خودش بیرون کرد
صدا به جایی
نرفته تیر خورد مُرد
رادیو خش
دارد
و دنیا دمر
افتاده است که نبیند
که نشنود دیدی ؟
چه برنامه
ها که در سر ندارند
فریاد را
وقتی که دفن می کردیم در گلو
توی
تلویزیون جناب مجری شنید
و « دنباله
برنامه تا چند لحظه دیگر » آمد
مات مانده
ایم شدیم
وقتی که از
گریه آمدیم
دریای دیگری
گذاشتیم جای البرز
ما سالهاست
در کوچه ای
پرت پشت فرمان ایستاده ایم
و هی بوق می
زنیم
بوق می زنند
بووق !
بر نمی دارم
توی گوشی
فوت کرده است باد
دستم نمی
رسد
دستم نمی
رسد این لکه سیاه
این ماه شوم
را از دامن تو پاک کنم آسمان!
نه
باد که از پشت بام این نامها افتاد
نه
باران که چتر ما را باز می کرد
هراس من از
بی باکی دو نارون بود
دو
ایستادن
که دیگر
نداشتند نداریم
عکس
فوری مجله فوری مرگ فوری بود
دیدی ؟
دنیا دمر
افتاده ست که نبیند
رادیو خش
دارد که نشنوند
شنیدی ؟
شاید مرگ
سهم کسی باشد
که با
خودکار و دار خودش خواست بنویسد
بنویس
! ما که در گریه چادر زدیم
چگونه پشت
مردی بایستیم که پشت هیچ کس نیست ؟
چرا دوباره
در نمی آریم
مردی را که
صبح ها در آینه جا می زنیم
و جا می گذاریم
روایت اینجا
درخت بود
که وقت
افتادن قد بلندی داشت
نگفتم !
حادثه این
دو مرد بود که افتاد افتاده ست
چرا سکوت
کنم ؟
برگ های
ریخته را هم دنبال
دنبال می کند باد
باد سبک سر !