فیالبداهه
علی
عبدالرضایی
١۳٧۹
خودکِشی
فقط کمی در شعرها ولم کنید که
سر گیجه بگیرم
به اندازه ی خودکشی بمیرم
آن که چشم های خودش را آب و
جارو کرد
مردی ست که اسب را به گردن نمی
گیرد
شاعری ست که پنجره های علاقه
را باز می کند
و حرف های اضافه را پشتِ پرده
ها تف تف!
باشد! دست هایم دوشاخه ی
ژولیده ست که به جایی نمی رسد
هر چه بخواهید برایتان اشک در
می آورم شما برایم شنا کنید
هر که می خواهید در من
نگهدارید
نمی خواهم از زمین پیاده شوم
این سطر را از دفترم بیرون
کنید زود!
من از شبی که در مجله بود می
ترسم
خودم را به خانه در برده ام
خانه را همه در کرده ام همه
را دو دَر ِ
و گیر داده ام که بیماری ِ
واگیر دارم من گیر دارم!
دفترم را جن زده فوتش کنید
از هر طرف که باد می خواهد ورق
بزنید
من از آینه می ترسم
و هر چه در آن می گردم بیشتر
گم می شوم
وقتی که آسمان ِ مرا تاریک می
کنید
زمین هی زیر ِ پایم وول می
خورد
و ابرها را اجاره می دهد تا
دختری را قرض بگیرد
از آسمان ِ شاعری که می گوید
ولم کنید
من دست های اضافه ای دارم
که هی توی سرم مشت می زنند
لج کرده اند این دست ها
با آسمان ِ شاعری که در آن
دست برده اید
دعا کنید! ما در زمین گیر
کرده ایم
و تنها با دو دست راه می رویم
که باقی دو دستی کف بزنند
باشد! فقط مرا با شب دو سه
روزی تنها بگذارید
نمی خواهم از خودم پیاده شوم
از این بلند چگونه پایین بیایم
اقرار می کنم
هر که می شناختم عاشق ِمن بود
من بیزارم!
من با تمام ِ خودم مخالفم
از توی شب می ترسم
و از تاریکی وقتی که دیگر
تمام می شوم
مرا نبندید! ورق نزنید نع
ع ع!!!!!!!!