این
گربهی عزیز!
علی
عبدالرضایی
١۳۷۷
علی
نیستم اگر دروغ بگویم
من خیابانی که از وسط ِ آه می
گذشت و برمی گشت
تو یک بن بست
پای پله هایی که از پای خودم
بالا رفت
یک جفت دست که بندِ کفش
های مرا می بست
یادت هست؟
همیشه دوستم داشتی؟
نداشتی!؟
ستاره ها هر روز کجا می روند
که شب اینهمه از خواب می
پرند؟
نه چشمکی و نه حرفی بزن
که روشن شی!
تکلیفِ زمین با ستاره در شب ها
که روشن نبود
تمام ِ آسمان را از خدا کم
کرده بود
هر چه گفتم دست خوش!
دست ِ مرا کنار زد
گاهی کنار ِخودم مرد می شوم
و در آسمان دست می برم
نه آن ستاره جایی هست
نه شریکی
کدامیک را شماره کنم؟
لطفا شماره گیری نفرمایید!
خط ها توی هم افتادند
و مشترک در دسترس نیست
آدم ها هنوز روی هم افتاده اند
تو خطی؟
علی نیستم اگر دروغ بگویم
من دوستت دارم ندارم!؟