این
گربهی عزیز!
علی
عبدالرضایی
١۳۷۷
کات
دوربین روی نقش اول رفت
مرا در
گنجشک هایی که بر سرشاخه جا ماندند خسته کنید!
و با پنجره هایی که در آسمان
گذاشتم بسته کنید!
دار و ندارم این حرفی ست که در
دیوانه می زنم
پیراهنی به رنگ ِ شب دارم
بلند می گوید
تماشاچیان!
در خواب هم جیب ها ی مرا می
گردید؟
نه چاقویی که ضامن ِ آهو باشد
در جیب
نه آن شاخه سیب را که می
خواستم بیاورم ول می کنم
کات!
کارگردان برای این صحنه کم آورد و آسمان را اضافه کرد
به میدانی که می خواستی دست هایش را بگیری
تو این مردم واین خیابونو
بلد نیستی تاکسی نگهدار!
لانگ شات!
خیابان از وسط ِ فیلم می گذشت
و روی میدان دور زد
از روی پل
و زیر ِ ابرهایی که دور ِ سر
ِمیدان ِ عصر می چرخید رفت
انگشتهام بلد نبودند از دستهای
بلند سواری بگیرند
مثل ِ عصای مردی که از بغل
دستی ِخود سرافکنده ست
لطفا نگه دارید!
بلیط را خودم پاره کردم
سالن پر از سیاهی بود و ردیف ِ چند مانده به آخر گم
نصف ِ شانه های مرا صندلی ِ تو برداشت
بی پرده می گویم
پرده روی میدانی که آسمان کم داشت رفت
و هر که را می خواستم
بعلاوه ی چند خدای دیگر شد
کات
مدیوم شات!
عصر ِ جدید
تمام ِ آسمان را از خدا کم کرده بود
وسط ِ آن همه می خواستم
دست های تو مال ِ من باشد
چه می دانستم
سرافکنده ی عصایی هستم
که همدست ِ بغل دستی ام بوذ