این
گربهی عزیز!
علی
عبدالرضایی
١۳۷۷
در لنگرود
با
شرکتِ ناظم حکمت
در مادرید
روی میزی که چیده بود
در
کافهی هفت مرغابی
می بینمش!
و اصلن خیال نمیکنم به
مادرید رفته باشم
در مکزیک
روبروی کافهی هفت مهتابی
پشتِ میزی که پیشخدمت نداشت
نشسته ام
و او را می بینم که نمی داند
در ایران
کسی مرا به نامی که
دارم صدا نمیزند
نزند!
من که به اشباح ِ توی شبها
میمانم
چرا نتوانم در لنگرود
که زاییدهی خیال ِ من
هم نیست
تو را ببینم؟
میبینم!