این
گربهی عزیز!
علی
عبدالرضایی
١۳۷۷
گناه
اگر عشق به تو جرم است
کسی جز مجرم عاشق نیست
نبود نمی شود
کار ِ تو در آینه هم دست به سر
کردن ِ ما بود نبود؟
برای سهمی که هیچکس برنمی داشت
ماه ِ تنها گردِ شب های پایتخت
شدم هستم!
صبر کرده ام
در سعی ِ این جاده که از روی
خودش برگشت
و هیچ گناهی برنداشتم ندارم!
گر چه هر پیشه را پیش ِ تو
بازی کرده ام کارگردان ِ بزرگ!
پیر شدم آینه هم با من
دورویی کرد
و هر چه از بر داشتم رو
کرد
اگر عشق به تو کفر است
کسی جز کافر عاشق نیست
نبود نمی شود
تو عقل کل شده بودی
جنون اداره نکردی نمی
کنی
و نمی دانی چشمی که به من
دوخته باشد همه جا هست
هر که با من بیاید با هیچ کس
همراه نیست نمی شود
که زیر پای من اینجا زمین
نبود نیست
آی دختری که آن سوی این گوشی
جرات نمی کنی
آخر این دوری چه نردبانی ست
که از کنارم به کنارم نمی
رسد؟
حرفِ حسابِ من اینجا گوش
نداشت ندارد!
لب های دربسته آواز دیگری
دارد ندارد؟
خواب هم دیگر مرا در شب نمی برد
بیچاره آن کلاهی که از سرم
برداشتی
باد را هم برد
دنبال چاره در سرم می
گردم برگرد!
که این آخری اگر تو پر نکنی
از شیشه آبرو کم نمی شود
بشکن!
سری که هرگز به سنگ نخورد
سرنگون می شود بزن!
بزن که روشن شی!