این
گربهی عزیز!
علی
عبدالرضایی
١۳۷۷
مادر
کوچه در شب تمام شد
تو خیلی تند می رفتی
و آن کودک حرف هایش
به پای تو هرگز نمی رسید
آن روزها آن بالا یک
زن به جای ماه چُمباتمه می نشست
این روزها مادر! پدر
ِسیب را در آورده ام
و هر روز از خانه می روم
که عاشق بشوم
نمی شود!
کوچه در من تمام شد
و امشب از خانه ای که
می خواستم برای او بخرم
تنها پنجره ای
کوچک در خیالم باز مانده ست
ببین! بسته
ام
پنجره ها را از خانه بیرون
کرده ام
و می روم برای زخمی که
دارم کمی نمک بخرم
چند تکه از دریا هم جور کرده
ام
که تو از دور برگردی
مادر این روزها دنبال ِآن
سرِنخ که از چرخ خیاطی ِ تومی گذشت
از دستِ مادر رفته ایم
ما هیچ راه نرفته ایم
فقط راهها را لگد مال کرده
ایم