این
گربهی عزیز!
علی
عبدالرضایی
١۳۷۷
مسافرخانه
در
مسافرخانهی هزار و یک مرتبه شکر!
که خواهرت در اتاق ِ اوّل
خوابید
اتاق ِ بعدی برادرت را برداشت
کلیدِ سوم مُشتِ مادرت را باز
میکند در تاریکی مواظب باش!
که بعدی را پدر همراهِ یک نفر
که دامادِ بعدی نبود با قهوه ای از قهقهه پُر کردهست
تو هر اتاقی که بخواهند هزار
و یک مرتبه خواب میبینی؟
در اتاق ِ هفتم نه در تهران
به هر کجای این شبها منم که دارم خواب میبینم
تو به اندازه ی عمر ِ مادرم
و هفت سال ِ پشتِ این میله
ها دوری
و نمی دانی نزدِ اتاق ِ
کناری قفس داری
که من می توانم تو را که خواب
های مرا دنبال می کنی قدم بزنم
قلم
بزنم!؟