این
گربهی عزیز!
علی
عبدالرضایی
١۳۷۷
ناگهان
از دیوار هم بلند تر وِر می زد
آمده بود ترس بردارم
روی مبلی نشست که چند خانه پر
می کرد
داشتیم از دور به هم نزدیک می
شدیم که ناگهان آمد
صدای چند ماشین بوق
و مردی که زور می گفت پشت
آیفون
مردی که می گویند...
شما هم می شناسید
به خانه ریخته بودند
و ترسیده بود
دختری که در کمد عاشق ِ من شد