این
گربهی عزیز!
علی
عبدالرضایی
١۳۷۷
ریاضی
نه خنده
راه می برم
نه گریه تا خت می زنم
من دراین بازی ریاضی درس می
دهم
از تمام چند انگشتی که بلد
بودم
دو انگشت سبابه کم آورده ام
اضافه داری بشمار!
هر که در این جاده تندتر
بدود بیشتر دیر می کند
وقتی قرار نیست جای کسی
عاشق بشوی آدم باش!
که رازی درون ِراز دیگر داشت
کسی که جای تو خود را دست به
سر می کرد
هرکه دلش می خواهد به راحتی
می میرد
چرا تمام نمی کنی؟
از اول اصلا قبول نیست برگرد!
دستی که زیر سرت خواب می رود بسته ست باز کن ! بشمار!
از
آغوش ِ گرم این شاخه ها چگونه می افتد برگ؟
به شیشه ای
که ندارد این پنجره آخر چگونه سنگ می زنی بس کن!
غمی به خانه ی
نی برده ست
دمی که ناله
پیدا کرد
چگونه چشم
های تو نامه را برده ست
که پاسخ چنین
اشک آورده ست؟
من در این بازی فقط ریاضی درس
می دهم
یک نقطه هم از خدا برنداشتم
نشد!
نقطه از پایان اگر پایین بیاید
دفتری پُر می شود ول کن!