این گربه‌ی عزیز!

علی عبدالرضایی

 ١۳۷۷

 

 

سطر آخر

 

 

پشتِ پنجره یک پیشانی پایین و بالا می رود

و از کسی که دارد به خانه می آید چشم برنمی دارد

 

یک گوشه از روسری اش را باد می برد

و دور می زند او را دور ِ شانه هاش   ببین!

دسته گلی که از کف ِ دستش درآمده زیباست     می بینی!؟

سرت را بدزد از این گوشه شاید ببیند

 

در راه پله دارد پیچ می خورد می شنوی!؟

بر پله ها یکی     دوتا    سه تا و دینگ گ گ!

 

لعنت بر این راهرو

اگر درازتر می شد

 سطر ِ آخر این شعر را خراب نمی کردم

 

 

 

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.