جامعه

علی عبدالرضایی

١۳۸۰

 

 

 روایت یک گاو

 

  

نام:   هر که می خواهی

نام خانوادگی:  خیلی عجله دارم

 

شنا در شب های خیلی ها کرد

و در انبوهِ در هم ِجیغ و دا د        صدای گریهء کودک غرق شد

نعره کش می داد      طویله پُر کن

هفت ماهه گوساله ای بود

که وقتِ افتادن وسطِ طشت     کشیده بود

موهای ران ِمادر را که در شیون از دست می رفت

ماما داد می زد

مُچ ِ دستم را فشار می داد که ول کنم

معطّل نکرده ام      از ماما    از زایمان هنوز می ترسم

و از آبی که بر سرم می ریخت طاس طاس!

نام پدرم را نپرسیدند

دوری ِ او فاصله را فوری کرد

   از مسافری    که مثل درخت     افتاده بود یک شب

      وسطِ میانسالی ِچند کِرم

وول می خوردند توی هم و مرا تولید کردند

پدرم!؟      هر که می خواهی

مادرم!؟      همین گاوهای کنار پیاده روست

که خیلی عجله دارند و هرگز     سوار ِتاکسی نمی شوند!

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.