جامعه

علی عبدالرضایی

١۳۸۰

 

 

 یک توضیح ِ الکی:

 

یادش بخیر!

 پیش‌تر از این چند سال ِ آزگار، نبش ِ گلسار که عجب رشتی دست و پا کرده بود، درحال ِ نشستی بودم که زنده‌یاد صالح‌پور، جهتِ رفع ِ تیراژ ِ گیله وایش از من خواست، درویژه‌نامه‌ای که در حال ِ احداث بود، برای سه‌تائی ِ نصرت- شاملو ویک گلشیری که تازه رفته بود، قال ِ مقاله‌ای را بکَنم. هرچه گفتم از این قلم بلد نیستم، ولم نکرد. این شد!

 

 

 

 

تثلیث

 

۱

 

آنها که می‌دانند، دائم دروغ می‌گویند. باقی نمی‌دانند باور می‌کنند. خیلی‌ها می نویسند، چون دوسه متری آشورمی‌خواهند تا واشور ِ یک دست رختِ چرکی‌شان باشد. اما این نفرات که یک نفر بودند، می‌نوشتند چون آسان بود، ولی بسیار سخت!

اگر از طرفِ یک دوست این خط خطی را به این دوستان ِ بی طرف که لیوان ِ آب را در حوصله شان پُر می‌کردم، تقدیم نکنم چه کنم!؟

در زندگی ِ خیلی ها دست های دراز شده ی کودکی ست که پدر را دستِ کم می گیرد. ومن دستِ کم آن دست‌ها را داشتم.

در مدرسه دلم نمی‌آمد که مادر را پاک کنم در مشق‌هایی که سرمشق می‌کردند. اما همیشه پدر را خط خطی می‌کردم. حالا پدری که برای دیدن ِ خواب هرگز نمی‌خوابید. پدر ِ دربدری در سطرهای خواب دیده را چگونه بیدار کنم!؟

از کوچه ای که باز کرده اند اگر نشود، هرگوشه از ما را در پوشه ها حراج می‌کنند، دَری پیش ِ پایمان باز می‌گذارند که هر طرفش افتادن است منتظر!

منتظرم!

منتظر ِ صدایی که بعدِ هرشنودی داد بزند

                                                   نه!   تو آدم نمی‌شوی پسر!

 

 

٢

 

در بیست سالگی من آدم بودم، در سی سالگی نیستم. از دست دادن دست کشیده‌ام از به دست آوردن دست!

به این پایین نگاه کنید! زمین آدمها را استفراغ کرده ست. ومن مادرم را هنوز به دنیا نیاورده‌ام!

سی سال زندگی کرده ام، آسان بود ولی بسیار سخت!

جنگ های من با همه، همه ش تن به تن بود. چند نردبان شده باشم که آمده باشد کوتاه، با دیوار ِ خیلی‌ها عالی‌ست؟

همیشه بین ِ دونقطه و یک نام، یک عمر دوری بود، من این را نمی دانستم، نمی دانم! گرچه دنبال ِ ردّشان درهرچه شب بود گشتم، ترسی سوارم شد که برگشتم.

درسمت ِ این سطرها، آن بزرگراه، هر چه تندتر می دود کرج دورتر می شود که جاده پابرهنه برگردد دو برابر! جنب ِ طاهر زاده هرچه امام می کنم بیشتر به خودم نمی رسم. هر طرفِ انسان که می ایستم بی طرفم! بی اطراف!

جنبِ این جاده سایه ام مست کرده ست، در کوچه جای خودش را عوض می کند با من ویکّه می‌خورد در من و هِی تلو تلو!

نصرت کمی ریخت، من هم بار کردم! هی داد کردم! امّا کسی نشنید!

 مگر نه اینکه بُردِ هر شلّیکی اندازه‌ی مرگِ خودِ تیرانداز... نیست!؟

 

این جا همه با هم برابرند اما این سه نفر برابرترند و برترهمین شاعر ِ شرّی ست که در آینه جای خودش را عوض کرده با من و عوضی شد.

 مگر نه اینکه بُردِ هر شعری اندازه ی قدّ ِ خودِ شاعر... نیست!؟

 

در شاعری ِ من که هیچکس نبود، کسی بود که خیلی بلد نبود بگوید بله! اما تا دلت بخواهد کلکسیون ِ نه داشت!

 کسی که می گوید نه! پشیمان نمی شود،  فقط گاوها توبه می‌کنند!

در شعرهای من که چیزی نبود، چیزی بود که هیچکس را به سوی نمی‌برد، تنها سوءِتفاهمی را که خود ایجاد می‌کرد، از بین می‌برد. مهم ترین چیز دراین شعرها چیزی بود که اصلن مهم نبود، گرچه خیلی هوای حوّا می‌کرد ولی آدم به دنیا علاوه نکرد، نوحی پشتِ سر گذاشت که کشتی نداشت! پس بین ِ بادی که در کار نیست، این بادبان که کار گذاشتید برای چیست؟ دریا که با کسی دوست نیست!

 

دوستانی که دوستم دارند همه می‌دانند که من کسی را دودستی دوست ندارم. هنوز علاقه دارند، دنبال ِ چیزی که در دسترس دارند، در دوردست بگردند. آنها همه بیمارند، هنوز دارند درهمه جای آسمان که همین معمولی ست، تخم ِ مرگ می کارند. هیچ لحظه ای امن نیست. و فرقی قائل نمی شود بین ِ آنها که بینی قائل نیستند. من با این بی تفاوتی ست که تفاوت دارم!

از بازی ِ کاذبی که هنر پیشه کرده اند، اگر پرده بردارم مجبورم که به تنهایی تباه شوم.

چرا بمیرم؟

هنوز سردم نیست.

 وهمین درکِ لاغر برایم کافی‌ست.

 

 

 

 

٣

 

برخی که نصفِ حقیقت را می‌دانند، درست می‌گویند. باقی دروغ! چون نصفِ دیگرش را نمی‌دانند. گاهی پیرمردِ خنزرپنزری، لکّاته و زن ِ اثیری، این هر سه را در احتجابِ گلشیری تثلیث می‌خوانند. باقی نمی دانند چون بوفِ کور را از بَرمی‌خوانند!

چرا!؟

چون گاوها برای چه درحال ِ چرا توبه می‌کنند!

 زیرا هرچه در زیر ِ این زیراست

سقوطِ بالاهاست

و آنچه آن بالاست

جز تجربه ی سقوط در زیر نیست.

 

ما کوچه‌هایی را از دست داده‌ایم که باید از آن به کانون ِ نویسندگان ِ ایران می‌رفتیم. گرچه این کوچه با هر که رفته باشد، من حتم دارم که برمی‌گردد.

با اینهمه در غروبی چرند، امشب شبی چرند در پیش دارم. امشب از این خودکار ِ آبی که لعنتی سیاه می‌نویسد باید شعری بپرد بیرون!

پس چرا این نوشته آخر چرا شعر نمی‌شود؟

من دهانی داشتم بزرگ که در قرن ِ هفتم گُمش کرده‌ام. هرچه داد می‌زنم بیشتربه پیدا نمی‌رسم! با اینهمه هر جای جاده، جاده ای در پیش دارد که خواهی نخواهی می‌رسد به کوچه‌ای که با هرکه رفته باشد دوباره برمی‌گردد، من حتم دارم!

بازمی‌گردند با دوقطره و نصفی اشک برگونه هات، با اینهمه این دسته گل یعنی کات!

یعنی هر جای جاده، جاده ای در پیش دارد که می‌گوید

                                                                        کیش!     مات!

 

 

۴

 

 

ای کاش هیچ نابغه ای نمی توانست به نابغه ها بدون ِ آنکه نابغه باشد، دهن کجی کند. ای کاش می دانست همیشه هرچه هست، تظاهری ست از آنچه که دیگر نیست. من با خیابان های بالا دست که دستِ کم خانه های مجلّل دارد مخالفم! نظم ِ آدمکُش ِ خانه های آنچنانی حالم را به هم می زند. مثل ِ شعرهای مزیّن به وزن، به ترازو که سبک سنگین می کند. من با بی منطقی  و نابرابری ِ سطرها که عین ِ زندگی ِ آدمهاست، بیشتر جور در می آیم. وبرای مسخره کردن نیست که اطوار در می آورم، زندگی ِ همه دارد به اطوار می گذرد!

مرا چه ربط به زنده زنده کردن!؟

امثال ِ من اگر شبیه ِ مایاکوفسکی خودشان را نکشند، مثل ِ رمبو آدم می‌کُشند!

 پس چه مربوطم به رفتگانی که بیشتر دوست داشتند بی هیچ دِینی به کسی یاچیزی از هر جا بروند اما کجا!؟

آنجا همان جایی بود که می نوشتند این سه نفر چیزی که نامش را هم گذاشته بودند شعر، داستان، چه فرق می‌کند؟

اینها اگر بیلی داشتند که می توانست کلمه را از روی کاغذ بردارد و جای دیگری بگذارد، هرکوچه ای، پسکوچه اش را دنبال می‌کرد.

کرده ام که دارم روی این کاغذ دراز می‌کشم. اگر بیایند این قصّه این شب های بلند شاید کمی کوتاه بیاید.

بیاید ومثل ِ شاملو فکر را از کسانی قرض نگیرد که مجری ِ تجربه‌های ما هستند. برود نه مثل ِ نصرت نه! مثل ِ مثل ِ نصرت، ادبِ فارسی که به شعرم مربوط نیست، مثالی ندارد.هر جا که باشد، انتها آنجاست. قبول کرده‌ست که به این زودی پیدا نمی‌شود آنچه که پنهان نوشته بود.

می‌نویسم چون همه‌ی خواننده های من در حدّ ِ همه ای که آثار ِ این سه نفر داشت، نیستند. با اینهمه شعر که تنها علی ونیما وبالاخره نصرت ندارد. ما همه‌ایم! من ِ این به عنوان ِ این و آن شاعر برخلافِ همه‌ام! نمی روم مثل ِ اخوان از راهی که آمده‌ام، با این سه نفر هم بیشتر مخالفم. آنها که دائم موافق اند، ریاکارند! زیر ِ هرعَلمی که بالاتر، سینه می زنند. سرایدار ِ کدام سر؟ سرافراز ِ کدامین سربه داری شده اند؟ خر که ممکن نیست سربالا کند!

 

ما ملتی هستیم که جنگ وضع ِ مطلوب تری به آن می‌دهد. وقتی عراقی ها عقب نشینی کردند، مجبور شدیم از سر ِ بیکاری با خودمان جنگ کنیم! پس ارواح ِ عمّامه، آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند!!!

بیهوده نیست که من نمی داند وجعل می کند. جهل ِ او باعثِ انجام می شود، نام می شود. مثل ِ این چند نفر که از سه کوچه برخلافِ هم رفته هر دو به جمعه های کرج رسیدند!

من بندِ کفش ها را هنوز نبسته بود. آن روزها با شعر با داستان چنان فاصله داشت که دونده‌ای از خودش جلو زده بود، بِهِش گفتم:

 

بخش بزرگی از شعر فارسی حاصل ِ تقلیدی از یک تقلیدِ قبلی بود. با این بزرگی‌ها مرا نسبتی نبود، نیست!

برای اینکه آدم را اندازه کنم، من به مستراح هم که می‌روم به طرز ِ عجب رستمی زور می‌زنم تا ریدن طرز تازه کند!

پس سالهاست گذشته این خانواده‌ی پدری را ترک کرده‌ام تا فامیل ِ مادری ِ آینده باقی بمانم!

اصلن شاعر ِ درون ِ من که نمی‌خواهد تمرین ِ ضعف های گذشته کند، منطقی عمل نمی‌کند؟ نکند!

زبان ِ شعرش در حال ِ گریز از قاعده های ریزو اقامتی در هیچ چیز دارد؟ این که مشکل نیست! اینطور است که دیگر امضائی در زبانی که بیرون ِ شعر بی قراری دارد، ندارد.

 

 و او با تهِ سیگاری به گوشه ی لب فقط سکوت می‌کرد. به حرفهایم که فقط اطوار داشت، شاید که اصلن گوش نمی کرد و انگار در دلش می‌گفت:

 

   نه! تو شاعر بشو نیستی پسر!

 

 

 

۵

 

وقتی که دانستن شاعران ِ همه ایّام را خورد، خیّام در گلویم گیر کرد و رسیدم به این! « هین که بهار می رسد»! ولی وقتی از بیدل شنیدم بهار ِ خیّام هم سر ِ کاری ست، جنبِ زمین که استفراغ ِ درندشتی ست، سوالی پیدا کردم.

کسی در فکرهای من مادام پی ِ پاسخ بود و مولفِ مستتر در این هرسه نفر، اصل را در چرا می دید در هر چی!

عقل ِ بیرون ِ من معلوم بود که انجام نمی گیرد و شاید به نتیجه ی معقولی که می گرفت، قائل نبود.

قادر نبود قال ِ اندیشه را درعذابِ آیا بکَند( شاعر را می‌گویم) جنبِ تمام ِ ساعاتی که در خواب بود، با ته ِ سیگاری به گوشه ی لب، پرچمی با علامتِ استفهام به دست داشت، به پاسخ هم که می رسید، برخلافِ بقیه که آن را غلاف می کنند، سوالی پیدا می کرد تا بهار را بیشتر سر ِ کار بگذارد.

دیگر دشمن ِ دزد و جنایتکار و دیکتاتورها نبود اما دلش برایشان می‌سوخت( منظورم شاملو نیست) دیگر در انتظار ِ مرگ زندگی نمی‌کرد، در متن ِ مرگ زندگی داشت. هرروز داشت خودش را در سطر سطر ِ شعرهاش می کشت و در مراسم ِ خاکسپاری شان شرکت می کرد، این شرکت ورشکست نمی شود، من مهندسم! خواهی نخواهی به متن می رسد، به جایی که شوق ِ خوردن ِ دانستن داشت. دیگر علاقه ای به خوش باشی ِ خیامی نداشت و هرچه فکر می کرد نه در کردن، بلکه در خوشی ِ باشی که در شادی سطح دارد، عمیق می شد. می شد فکری رها که اعتقادی به اعتقاد نداشت. ( خودم را می گویم) وگرنه در راهی که کرده‌ام جنبِ سالها، خیلی سعی کردم حصار و سدّ بردارم که نشد! خوب می‌دانستم که دارم سلاحی ساخت می کنم تا بعدها به دستِ سیاه لشکری بسپارم که مرا نشانه بگیرند، که گرفتند!

چه می‌دانستم انحراف و جنون ِ نوجویی بیماری ِ سرطانی ِ عصر ِ ماست، که هست!

این روزها به طور ِ عجیبی احساس می‌کنم ویروس های عجیب و غریبی دارند به طور ِ عجیبی ذهن ِ عجیب وغریب ِ شاعر را از کار می‌اندازند. من داد داشتم بی صدایی باد دادند! بلندگویی سکّو کردند تا صدای جیرجیرشان در بیاورد.

قادر!؟ چه عرض کنم!؟ بی عرضه‌اند! ناخنک از مال ِ ما می‌زنند و جنبِ ترکی که در قونیه هم فارسی خوری می‌کرد، رضا نداده استانبول کعبه می‌کنند!

 ای کاش سر ِکوهی ها می‌دانستند که این بابا چاهی ندارد تا از آن آبی بکشانند بیرون!

 

 

 

٦

 

 

ابرها اجازه خواستند و زمین گفت بفرمایید! بعد هم باران آمد!

آمد و هر چه بیشتر تعجیل در ایرادِ آن جمله‌ی مگوی تکراری کرد، گوش ِ بدهکارتری پیداکردم! دلیلی ندارد که از آسمان تشکر کنم.

شاعری ِ من به طرز فجیعی به ابری مربوط می‌شود که ربط ِ مبسوطی به زمین دارد. من آسمان را ول کرده‌ام تا شکرم را جای دیگری بگذارم که دیگری آنجا نیست، نمی گذارند! چه کسانی!؟ فعلن بماند!

شاعر باشاخ و برگ کاری ندارد، آنهایی که فقط شاخ وبرگ را می‌زنند، عوضی‌ترند! ریشه باید تعویض شود.

برخی با بقیه طوری تا می کنند که با خود نمی‌کنند. هرگز قبول ندارند که نمی‌فهمند. دائم به علت های همین سوءِ تفاهم است که وقتی قبول می کنند، مرگ تایید می شود! اینان در سایه راحت ترند، همانطوری که در آفتاب داغ می‌زنند، زیر ِ باران هم خیس می‌کنند، ولشان کنید! بهتر که در همان سایه جا خشکشان کند!

 

من که مثل ِ این عوضی ها سیاست دار نیستم! فقط شاعرم! چون دارم خودم را عوض می‌کنم. یک سیاستمدارچندین دست هم که پیدا کند، دستی در خودش ندارد،همیشه می خواهد دیگران را عوض کند که هرگز نمی شود! او بانی ِ بزرگِ دمکراسی‌ست! چند قرنی می‌شود که سنگش را محکم به سینه می‌زند! شما را مختار می کند، از هر راهی دلتان می‌خواهد بروید. اما به شرطی که مقصد فقط خانه‌ی او باشد!

 به دیوار هم که بربخورید، این آقای ... حتّا خانمی که از خانمی کم ندارد، سرخ پوستی نیست که از خجالت سرخ بشود، مردن که به نوبت شود، یک کاره تعویض ِ صف می‌کند. قدرت هم که قدر ِ این فرقه را خوب می‌داند، به کسی پا می‌دهد که می کُشد، نه آنکه تولید می‌کند.

همراهی ِ اخیر ِ حضرتِ عمّامه هم با این پیران ِ شاعرمآب که شاعر کُشی می‌کنند، بی دلیل نیست. اینان نمی‌توانند شعر را بکشند، چون شاعر نیستند. پس شاعر را می کشند، چون فکر می کنند تن و بدنی بیش نیست!

 

پانوشت:

مرا کشته بودند! دستی نداشتم! کتاب ِ کیری را با کیرم نوشته‌ام، چون نمی‌میرد.

 

 

 

٧

 

با اینهمه همین چند روز پیش هرچه را که از گذشته اکنون داشتند، اینجا گذاشتند و به فردا در رفتند. این فرار با بی قراری شان عمری قرار داشت و در چارچوبِ تعریفی که به اطرافِ کلمه می داد، هنوز هم در فکرها جاری‌ست. درکِ معنای فکرهای فراری در خروج ِ از متن نیست که مارا جنبِ لذت پرت می کند، شاید همان جایی ست که در انتظار ِ خواننده کمین کرده ست. آن جا متن را در خواندنی ها نبود که نقل می کردند، بلکه در دیدنی ها رنگ می‌کردند! این نقاشی سرانجام ِ ایشان بود و شاید انجام ِ فکری که ازخالی ِ این سرها پرت می‌شد. بالاخره خیلی خواننده را در خود می‌خوانند و همین کافی‌ست.

آن سه نفر سعی ِ کلمه بودند و شاید خود ِ کلمه، آیا همین کافی نیست؟

به این پایین، به زمین نگاه کنید! با این بزرگی هنوز نمی‌داند که نامش زمین است.

چرا نامها، آدمها، چرا کلمات را دستِ کم می گیریم؟ چرا کم می گیریم دستِ کلماتی که نام نه! بلکه خودِ مولف‌اند!؟

آدم ها جایی در مکان دارند و کلمات خانه‌ای در کاغذ، هردو جا دارد که به یک جا دعوت شوند به زندگی!

این دال و مدلول بازی‌ها ما را به بیراهه می‌برد

چرا!؟

می‌خواهید من هم بگویم زیرا!؟

که زیرآب ِ چرا را زده باشم؟

نه!  این بازی ادامه خواهد داشت!

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.