دستم بگرفت و پا به پا برد دق کرد
به هر چه فکر میکنم هم نیست هم بود
دیگر برایم خیلی مهم نیست
چیزهایی
که خیلی مهم بود
حقیقت که از دروغی اداری حقوق میگیرد چه میداند؟
هنوز حق با کسی ست که ندارد
خواهرم که دستهای خیلی میخواند
برادرِ دیگری هم دارد که ندارم
پدرم
دربه درِ دردیست که درهای این روزهای در به دری را وا کرد
و دوستانم...
دوستانم!؟
راستی چه کسانی بودند؟
چرا به خاطر نمیآورم؟
فقط برای کسی این روزها دلواپسی میکنم که دیگر بود
دیگر نیست
زاک خوجیری؟ پول دانی؟ سرما نخوری یه دَفه خوب گانی؟
همین که خواستم جفتی صدا کنم
جشنی به پا کنم پیر شد
مادر زودترین جای صدایم بود
که وقتی از آن دور شدم دیر شد
مادر...
مادر!؟
احمق شاعریست
که سعی می کند این را بنویسد