آکورد
با چند آکوردی که میتوانم بلدم
از گیتاری که تنم کردم
صدای دف میآید
این تازه وارد عجب سواحیلی میخواند!
میتواند قسمتی از روز را کنارِ تکهای آسمان و بخشی درخت طوری بچیند
که نقاش هم بو نبرد
عکاسی خبر کند
از دوریِ ما سیاه و سفیدی بگیرد
تا دیگر دلت نگیرد
خیالت راحت!
تنها خیالِ تو در خودکارم دست میبرد باقی بهانهاند
قلبم را چنان گچ گرفتهای که به جز مایل نمیشود
مثلِ دکمهای که در خاطرهای بازمانده باشد
پستانی
که از درز بیرون زده باشد
و
دستی که کیفِ نخست کرده باشد خوشبختم!
خورشید را پشتِ کوه میبرم
تا ترتیبِ روزی را بدهم که بر میگردی
روزی در بستهای کادو پیچ به خانه برگشت خواهی خورد
و
در فکرهای چندین طبقه مردّد میمانم
که بَرت گردانم
یا دوباره بازت کنم
آنوقت دستهایت آنقدر بلندی خواهد داشت که قادر باشی
جلوی پروازِ در آسمانِ فردا را بگیری
برای اینکه عشق را ساده کنی
نباید سخت بگیری
دوباره باید تختی آماده کنی
وگرنه پاییز که ولنگار میرسد
حتی درخت لخت میشود
آغوش خودش را بغل میکند
و
سرما چنان سخت میشود
که دنیا پیراهنِ دست دوزی شبیهِ روزی که مادرم سرزده آمد به تن کند
تو نبودی
صدایش چنان برفی شد که یخ کردم
بعد چرخی میانِ خانه زد
و
خواهش کرد همه لامپها را روشن کنم
بودند!
آکوردی بلد نبود تا «شُوآن» کُردی بخواند
طفلی داشت پیر میشد
دستهایش را که به هم مالید
صدای غارغار آمد!