من در خطرناک زندگی می‌کردم

علی عبدالرضایی

١۳۸۵

 

دروغ

 

 

 

 

 

وقتی که من دروغ می‌گفتم

مادرم خودش را می‌زد

او مادرِ خوبی نبود

چون من دروغ می‌گفتم

یک شب به قصدِ خاله زَنک که از خوراک پرسید خاله‌ام

گفتم که بربری با مزّه‌ی نیمرو کوفت شد دو وعده پیش

مادر که به شصتش خبر رسید

کتک خوری چند و عده بیشتر شد

پس کتفِ راستم کبود

و روی صورتم سرخی ریخت

او مادرِ خوبی نبود

چون من درست می‌گفتم

پدرم که نهج البلاغه از جمعه‌ی نخست می‌خواند دروغگوست

اول که شدم قرار بود

ولی هزاری گم شد

بعدن که شد تابستانِ گرمی بود

به دریا رفتیم

و حرفِ مرد دو تا شد

چون پدر بزرگم که آسمانِ قد بلندی سرِ قرآن داشت حقیقت نداشت

دوچرخه را قول داده بود و پدر هول کرد و هرگز بیست نشد

از دوچرخه‌ای که هرگز برایش نخرید

بعدها چنان افتادم که مادرم بزرگ شد

پسرم که دیگر سه شده بود

قرار شد روی قولِ مادر حساب کند

مادر بزرگ داشت از کنارِ مهربانیِ خود رد می‌شد

کارنامه او را بیست کرده بود و تابستان داشت آفتاب می‌پاشید که ناگهان آسمان کلاغ پوشید

عجب غارغارِ صد آفرینی داشت!

 

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.