شاهنامه
من از کجا آمدهام که با تو هم قافیهام
و
اینچنین تنها غریب و دلواپس به مثنوی زُل زدهام
به تا کجا خواهم رفت
در قصّه با دختری که عاقبت لیلا شد؟
با این زنی که تهمینه دیگر بشو نیست
و
در بیتهای ورود قدَغن تهمتنی در سینه قدِّ من دارد
من هرچه را که باید به او میباختم باختهام
و
تکخوابه خانهای را که باید در دلم میساختم ساختهام
سرتاسرِ خیالم درهای نیمه باز-بستهی پنجرهاش را باز کردهام در توران
که میتواند ببندد
و
میتواند بلند به این اتاقِ منتظر به این درِ وامانده در شاهنامه
بخندد
با چنین آغوشِ در باد بازگشتهای
ترس دارد خیلی بیرون پریدن
از وسطِ قصّهای که بانیِ آن فقط تو باشی
و راویِ آن تو نباشی
که پنجرهها را باز کرده باشی
و باز باد از کدام جهت
بیجهت
بیاید
سراسیمه از کنارِ زیبا کنار گذشته باشد
گذاشته باشد تو باز و بسته باشد
در و پنجرها را تا شوقی یکتنه با راهرو بیاید
بیاید و این درِ وامانده از بسته باز در نیاید
گیر کرده باشد در لکنته چارچوبی
و گیره از گریه بازکرده باشی
بغضی که سر بیاید و سر از گریبان در نیاید
چشمها را با زوهی بسته کرده باشی
که از پشتِ راه بندانِ خیلی خیابان درآید
در نمیآید!
این قصّه آخر ندارد
برای فرار در ندارد
از شاهنامهای که با هر دو پلک اینهمه محکم بسته کرد
راهی نمانده مگر با عجب روی زیبایی توی ابد پریدن
ستم به رستم بود
حیلهی افراسیاب که اینهمه سهرابِ ناخلف با وی درانداخت
سهرابی دوباره باید توی رودابه انداخت