من در خطرناک زندگی می‌کردم

علی عبدالرضایی

١۳۸۵

 

 

مختاری

 

  

 

 

از وقتی که پیچیدند توی فکرهاش و با کله چپ کردند جنبِ حرف‌هاش و تانک و نفر بر جای سخن راندند سمتِ شعرهاش و به کوچه‌های علی چپ زدند

من از شعرهای مختاری بدم می‌آید

از فکرهای مختاری بدم می‌آید

و از حرف‌هاش که وردِ زبان رجاله‌هاست

از وقتی که بر عکس‌هاش تاش خوردید و زندانِ هرچه در فکرهاش شدید و می‌خواستید رییسِ در مجلس نشسته‌ای باشید و نشد

من از دوستانِ مختاری بدم می‌آید

از عکس‌های مختاری بدم می‌آید

و از خودِ مختاری که این روزها سکوی شهرتِ رجاله‌هاست

 

بعد از آن مرگِ بزرگ        آن مردِ بزرگ         هرگز نمرده بود

دوباره او را شما کشتید و از وقتی که او را کشتید

ازمرگِ مختاری هم بدم می‌آید

و از شما که لابد ایرانی هستید       دارد بدم می‌آید

دارد انگار از شعری که دارم می‌نویسم واقعن بدم می‌آید

اصلن از خودِ بدم می‌آید هم دیگر بدم می‌آید

و از خودم که خود مختاریِ خودم را کشتم 

آیا ما واقعن ایرانی هستیم

                               هستیم

                                               هستیم!؟


 

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.