ایستگاه
نه سر بلند و نه سر به زیرم
گاهی کبیر و گاهی فقیرم
به برجی بلند میمانم که تو سری خورد و کلبه شد
پشتِ
تمامِ درها که بسته شد
مسافری
برگشت خوردهام
که سفر از چمدان و چه میدانمهاش رفته شد
وسطِ بیکاری سرِکارم
و
از اطرافِ عابری که درحالِ میرود بود و نرفته بود و نمیرود
جنبِ کدام صبح قصد دارم
دست از سرم بردارم و سر از کاری که ندارم در بیارم
نامِ اسبقی که سرم میبارند
کلاهِ گشادی ست که هرچه دَرش میآرم
باز هم سرم میگذارند
در هوای کونِ لقِّ همه شغل دارم
نه چیز بازم که منبر کرده باشم در فقیر و برجی کبیر بسازم
نه سربازم که مدعی شده باشم هفت درصدی جانبازم
جز مسافری درحالِ شاعری
نه این و نه آنم از خیلی چیزی نمیدانم
به سمتی که سمتی نیست میرانم
ترن که به جایی نرفته باز میگردد نمیرود
اسبی که در اصطبل وحشی شده باشد نمیدود
پس منی که در حالِ میدود نمیرود کهام؟
جز جادهای افتاده از پا چهام؟
اگر نمیآیم و بر نمیگردم پس چرا دستپاچهام؟
ترن میرود و من میدود که رَود برود
و
الاّ من و ترن که در ایستگاهیم
خودِ ایستگاهیم!