هدایت
در حالِ میمیرم
از هوای حومه خانه میگیرم
در سرفههای اتاقِ سرما خوردهام گلو گیرم
درگیرم
دیگر درِ دیگری در کار نیست
فقط هدایت این شهرِ ساعدی کُش را کشت
بقیه در پاریس پارس میکنند
به راهی هدایت نمیشوند
ریسک میکنند
نه خودکاری که بالا بیاورد
نه با کسی کاری دارند
احوالِ دلواپسی دارند
که وقتی در آن میخوابند
خواب میبینند خری دیدهاند
خانهای خریدهاند که خیلی هال دارد
فقط هدایت این خانهها را خالی کرد
به راهی هدایت شد
که دارد از راهم به در میکند
در در درِ دیگری در کار نیست...