از
کلاژ
1383
سر
آغاز
برای
علی عبدالرضایی که در کنارم ایستاد و به خود بازنگشتم
عشق همین لیمویی
ست
حالا که تور صورتی را از
صورتم پس بزنی
عشق همین لیمویی ست
که لیمو لیمو راه می رود تا نارنج
پلکها و گردنی بلند
پلکها و گردنی خم کمی به
پشت کمی به پهلو
پشت چشم و روی شانه
شانه ها شکل نقاشی های
کودکی
خانه
ها خانه های چارگوش
سرم خمیده از این گوشه ی
خانه بیرون!
ایستاده ایم روبروی
هم دودیوانه
گردن به گردن
شانه به شانه
پلکها وگردنی وبعد
کمی خم
کمی خم که بچرخم به پشت وتب
کنم روی شانه وچشم
چشمت که بوسه بوس نم کند بر
لبم
چشمت که بوسه خیس کند
برلبه ام
وچشمت که درحفره فرورود
ودیگربار
نبینیم هیچ ومثل پیچ بچرخیم
وبپیچیم درصدا وسودا
بیا بیا! صورتی را نرم
اگرپس بزنی پیش
عشق همین لیمویی ست
که لیمولیموکمی ترش می پرد
تا نارنج
کُلاژ
1
دانه ی بارانی که دُردانه
شد می داند
حال این واژه را که در
دهانِ شعر افتاد
عشق
دُردانه دانه ی بارانم
دُردانه دانه!
دُردانه دان!
از سطح نیست سطرهای این
صفحه سطر به سطر از پوست و سنگ و سنگ پشت و کرگدن می گذرد
سطر به سطر پر از چاه و راه
و بی راهه ست
اقیانوسی هم درمیان دارد
با چشم و دلی بازاگر در
آن شوی
در
عمیق غرق می شوی
واستخوانهایت بنای
نئینِ کاخی می شوند
تا ماهیان و
آبیان از آن نفس گیرند
فرو شو!
مثل حریر آبی که تاب بخورد
بالای سرت آنقدر تا سرخ شود
در تو بپیچد در شعر تاب
بخوریم
و بپیچیم آنقدر تا سرخ!
سرخ و گداخته و خواستنی!
بگذار جنون همآغوشی مارا
ببرد
فرو شو! تا
غرق شویم
دانه ی بارانی که
دُردانه شد می داند!
2
همیشه در چهره ی من دنبال
ِکسی گشته اید که من نبوده ام
نبوده ای را کُشته اید
من نیستم! نبوده ام!
از پشت که نگاهتان می کرد
م بیشتر شبیه ِشما بودید
شانه ام کمی می
لرزد تا نبینید!
زیر سنگ هم که لرزیده بود
م نلرزیده بود م
حتّی وقتی ناخنهایم را می
کشید ید من اینجا برناخن هایم فقط سرخ می کشید م
موهایم را که از تَه
تراشیده بودید می بافتم تا سَحر موج بردارد مثل نسیم بوَزد دورتادورم تا کمر
چشمهایم را که بسته بودید و
هُلم می دادید به سوی ِ سوی ِچوبه ی دار!
من اینجا با پای خود م را ه
می افتاد م می رفتم پای میز ِقمار
داروندارم را می باختم
وبرمی گشتم تُف می کرد م در آینه ی تمام قدّ و در چهره ام دنبال کسی می گشتم که
نیست! نبود دیگر!
آینه ی اتاق ِمن حافظه ی
غریبی دارد!
دلم را که همیشه درد می
کند می کَنم پرت می کنم در آینه ای که زخمهای بسته و بی مرهم دارد
عجب صنوبری!
این صنوبر در این آینه ی
قدّی چگونه نفس می کشد؟
دانه ی بارانی که دُردانه
شد می داند
حالِ این واژه را که از
دهان ِشعر افتاد
3
ومرگ مثل ِمرگ تخت مُرده
باشد
وهمه شب تگرگ مرگدانه
باریده باشد
تو شامیانه ی من شوی بر سر
تا بگویم خوش خوش بگوببارد
وبازویت زیر ِگردنم باشد
وچشم انداز ِپنجره ی
باز باز این بید ِدلاور باشد
تا کمر خمیده در عشق!
وعشق باشد تا کمر خمیده بر این سطر
وسطرکمی بالا کشیده باشد
خود را
کمی که نه! بیشتر!
اصلا پریده
باشد
آسمان تاریک هم اگر بگو
برای همیشه باشد
چه فرق می
کند؟
تو باش! تو گرمای
دلچسب ِتن تو!
بهار ِبرهنه ی ولَرم!
و بعد کمی گَس کمی
خیس کمی خنک
تا جان فرو رفته باشیم و
گره خورده باشیم چنان! که دیگر هیچ دستی ما را از هم باز نتواند مثل راز مثل
همین دل ِوامانده ی من! که به هیچ بهانه ای باز نمی شود
مثل همین شعر بگذار نگفته
بمانی
اگر بگویمت دیگر چه می
مانی
دانه ی بارانی که دُردانه
شد چه می داند!؟
4
مابزرگ شده ایم و هر چه در
جهان با ما بزرگ
اما نمی دانم چراوقتی عشق
می تپد اینگونه ناگهان به رسم نوجوانی شانزده ساله می تپد
دیوانه می تپد و تپانچه ی
خالی اش را مدام سوی من شلیک می کند
خالی ومن خالی
هرّی می ریزم و هی هرّی و
هی فرو...
ما
بزرگ شده ایم و هر چه در جهان با ما بزرگ
وهر چه درجهان در من حنّاق
می شود انگار
وقتی هنوز از صدایی خالی
اینچنین دلم می لرزد
هر جا کمی داغ می شوم دستی
بلند می شود شِلپ از پشت بر پشتِ سرم می کوبدوسرم تا سینه خم می شود که مهربان
ترین سینه همین است
دستی دیگر هم دست و پایم را
که ولنگ و واز و ولخرج و بی قرار سوداییده بود فوری جمع می کند می گذاردش جایی که
جایش همین جا اینجاست در آغوش امن ِخودم زیبا!
حرف اول را نگفته حرف آخر
را زدهايم!
و باز چشمهايم را كه بسته
بوديد وهُلم می دادید
به
سوی به سوی به سویی...
بچرخ! اين يكي پايت را
بلند كن! آن يكي را ببند! كمي بيشتر! كج! راست! آها برگرد! كمي كمرت را خم كن!
نه بالا بده بيشتر! كمي پایین
بیا آها!
بكوب! تو بكوب! تا پارگي ام
بكوب! تا ته استخوانم شايد
اين نشد يك دور ديگر تو بيا
رو! يا از بغل اين كمي بهتر است
بیا تو
توبیا
تو
من سَن سیزنِی نَرم
اُ لرَم سَن سیز مَن
مَن سَن سیز مَن
سَن مَن
حرف اول را نخوانده حرف
آخر را خورده ایم
رختخواب من درست بر عکس
دلم کمی کوچک است برای شما اینجا با من تنها یک نفر جا می گیرد آن هم از جنس
مذکر یعنی مرد بی برو برگرد!
حالا ای دُر دانه دانه از
تبار خود و خودی تر از خود
عزیزترین آفریده ام از جنس
کهنه ی آتش
دیدی! اینجا هم
تبعید را برگزیدی این جهان و این همه سوراخ!
جز خانه ی تو هر جای همه
جای دنیا خانه های توست
تا حتی نامت را فراموش کنی
زیبا خدایی که رازش را
تنها یک بار با تو در میان گذاشت
دیدی!؟ سربه راهی به
ما نمی آید
حرف اول جیغ حرف آخر جغجغه
بلعیده ایم همه را
ما بزرگ شده ایم و هر چه در
جهان با ما بزرگ
اما چه کمیم وچه کوچکیم
هنوز
دانه ی بارانی که دُردانه
شد می داند
5
دانه ی بارانی که دردانه شد می داند
به این پنجره تلنگری بزنم از خواب می پرد
پرنده می شود
پرید!
کو؟ کجاست گربه ای که
خم شده بود از نافم شیر بلیسد
تنهاییت را به من بده!
بگذار پلک هایت را بلیسم از
غبار
نمی بینی مگر؟
این بازی ما را به جایی نمی
رساند نمی رسیم
جایی در اعماق گره خورده
چیزی دور دستم نمی رسد
تا زانو خم می شوم سینه
خیز می روم دستم نمی رسد!
دندان فرو می برم در ریشه
ای گره خورده که نیش خند می زند
رگی درشت پاره می شود در
هوای تنم سخت می سوزد
خون می چکم بند نمی
آیم هق هق بند نمی آید خون نمی شود!
بگذار! تنهاییت را
به من بده!
بگذار پلک هایت را بلیسم
از غبار
چشم هایم خیس
چشمه هایم
لب هایم خیس
لبه هایم
دست هایت دورم پیچیده مثل
مار
در دستانم ساقه ای گداخته
قد می کشد
گر گرفته ماهِ شکافته
فرو می کشد درخودش
ساقه ای گداخته
سرم از پشت در دریا می
ریزد نمی شود!
دریا از من سر می
رود نمی شود!
خونم ریخته می شود
نمی شود!
عشق دردانه دانه ی بارانم
دردانه دانه در دانه
دان نمی شود!
6
حال
ِاین واژه را در دهان ِشعر...
این
بلوز به این دامن نمی آید این دامن به این شال این شال به این کفش این کفش به این
جوراب این مو به این پوست این پوست به این نگاه این نگاه به این چشم واین چشم به
این چهره سخت نمی آید
رنگ ها تکیده اند
واژه نمی ترکد در متن
سُر می خورداز صفحه سطر
پُکیده حسّ خواستن از هر چه
به هر چه می آید و همه چیز همینطورنیامده نیم بند می ماند
مثل ِمن که یک نفس دانسته
ام
بی تو حتّی نفس کشیدن هم به
من نمی آید
دانه ی بارانی که
دُردانه شد می داند!
7
دانه ی بارانی که دردانه
شد چه می داند؟
دیگر فقط به گریه باز می شود این زبان که در آن در
تو غلطیدم
تنها به گریه آنّا دون؟
مثل زمین زیر پایم باز شد
زبان مادری ام
پایم کشید از ریشه باتلاق
شد آذری ام
وقتی که جیغ ملایم از آذری
می ریخت درد بر سر و شانه وحالت های تنم
در تو غلطیدم
زبان در دهانم آتش نمی چرخد
دیگر
و چیزی از شعله کم دارد
تن زبان زبانه تن
زبان زبانه نمی کشد
زن معنایی تازه دارد وعشق
دیگر تنها واژه های خرفت را به هم کوک نمی زند
صدای تازه ی لبریز در دل
ِمتن نیست تبریز
بوی پارانویا می دهد این
دست خط کژ
این چند سطر را نادیده
بگیر!
چه خوش خیال بود تا شعر هست
کون ِلقّ جهان
چه خوش خیال بود باغ لیمو
شکفته ام از اینالی ِ سینه ات
چه خوش خیال بود چارشانه ی
تو سهندِ من شد
نیم شانه هم نشدی برای
تمرگیدَنم پسر!
با سر در آفتاب شیرجه زدن
آب شدن داشت ندانستیم!
در این جنگ جنگِ تن به تن
مرگیدیم آتش بس!
دیگر آذری نمی پرم
اقرار می کنم آنّادون!
سر آخر
تا کمر در باد ریخته ام
با پلک ها
و لبهای برگشته و دو بادام تلخ بر متن چهره که تا استخوان حک می شود مثل مُهر!
پوستم را بشکافی اگر به حرفم می رسی
مُهری
خورده این نوشته مثل نقره داغ
راست یا
دروغ نمی دانم تنها تو را می دانم واینکه همیشه وقت بازگشت
دستهایم یخ
می زند قیقاج می روم!
مثل همین
حالا که خودکار در دستم نمی چرخد و واژه مثل نخی به پای سطر می پیچد و واژگون می
شود تخم چشمهات بردامنم
و همین طور
زُل می زند در من تلخ تلخ!
بازگشتی در
کار نیست تا کمر در باد ریخته ام و هیچ چیز به هیچ
جا در من نمی رسد
جهان پل
معلّقی ست که کسی را به کسی نمی رساند دیگر
همه از
چارچوب چند خانه چند ستون بی سر وبی ته در هوا وول می خورند
هوانوردی
که ناگهان پرتاب عاشق فضا و بی نفسی شده ام
و ناگهان
چنانم که نفس از من نفس می گیرد
آفتاب و
کوههای یخ و سینه سرخی که از شاخه ی نارونی پرید
نارونی که
زیرش هر دو یک بار آمدیم
هر چه در
هر جا می لولد
هر چه از
هر جا می پرد
هر که از
هر جا مرده و زنده اش همه در من نفس می کشند
از دور و
بَرم کجا می روی؟
کجا کجا
رفته ام یعنی چه!؟
و پاهایم
را که بسته بودیدو...
با پاهای
بسته رقصیده بودم
تمام راه
را با همان پای بسته رقصان آمدم
از سر
ِگورهای بی نام و نشان که نام مردگانش را یک به یک از بَرم
چگونه درمن
می پیچی طناب زنجیر راه؟ کی در صدا می پیچد؟
بخوان! گفتم بخوان!
بخوان نامم
را و نقطه را بگذار.