قبول
مرا حدّی ست
به حدِّ پیاده پاسخ نمی دهم
ندادم!
رُخی در هر دو روبرو گشتم
سالی ست
زیگزاگ هم که حمله می شد فیل
می کشتم
حالی ست
در نگهداری ِ صحنه ی عاشق
مثل من وزیری کاش می دانست که
پیدا نمی کند شاهی
نمی دانستم
تا به یکی از او دست دادم
از دست دادم
اینگونه که من بر دارم
دستی دوباره در شاه ندارم
از گلوی بغض ِ گلوگیری که
خواهد داشت
با ناله ای که بعد سودا می
کند
آهی نمی توانم بردارم
دست از سرش بردار!
جناب اسب! تو خیلی استی
درست!
اِل می کنی و بِل می کنی
قبول!
ولی قبول کن خریت را بسیج
کرده ای
باید به دست هایم بگویم برود
بالا
با پیاده هایی که رو کردی
من باختم!
بردی!؟