شاعری
چه بی در و پیکریم
من و شاعری که در یک نفریم
بین من و من که در هم افتادیم
و دست از سر ِ هم برنمی داریم
دیواری ست
که اگر خیس اگر خط خطی
ست کار ِ من نیست
من کار ِ او بودم
مثل ِ هوایی دمدمی که باران و
هی آفتاب می کند
اخلاق ِ درهم برهمی داشت
کمی به خُل می زد
الهام که می آورد
چیزی دور در دورتر از من
زُل می زد
دست هایم از سرش بردار نبود
گاهی وسطِ دختری در می زد
لبی به تر می زد
و شاید که در بزرگم بزرگ شده
بود
پدر بزرگ شده بود
طول ِ زیادی کشید و از عرض
های ناگهان پرید و پرید و
هنوز هم پای پیاده روزها را
سر ِ کار می برد که بر کنار
بماند
همکار ِ هم نبودیم
من کار ِ او بودم
که در حال ِ آمد از نوجوانی م
سر گذشت
«دست از سرم بردار نیست»
او کار ِ من نبود
من شاعرش بودم