نام این کتاب را شما بگذارید

علی عبدالرضایی

١۳٧۴

 

 

ایران

 

 

  

نقطه ی پرتی ست کنج ِ خیالم با سرخ وسفید و سبز ِ در هم راه رفته ای که باد می کند پشتِ سرم گاهی

گاهی که باد می وزد

و خرت و پرت ها را به کناری می برد که مادرم بنشیند بر قالیچه ای  چای بچکاند از سماور ِ منقوشی که رنگ و رو رفته نقشی از ناصر ِ قاجار دارد حسی به هست ندارم

بر کرانه های خزری پا دارم

پا داده ام به دوری چنان که پاک از یاد برده ام وطن

و تن که در همه حالی غبراق داشته ودارد دیگر ندارم

برای با دستِ مادر گرفتن

در کوچه های خاک خورده با شهرم قدم زدن

چقدر آرزو کم دارم

دستم برآورده نمی شود

پایم به خانه برده نمی شود

 

همیشه وقتی اضافه داری

چیزی کنار ِ وقت کم داری

کم آورده ام

کم کم آورده ام

                        بالا!

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.