انسان
به جرم ِ نان بیدار می شود هر
صبح که در غروبی همیشگی دستی
به جرم ِ سنگین بند کند
و لاجرم با عجب کوسی چه
لبی! بزرگ پستان داری
چنان می خوابد که می کند گله
داری
چوپانی لای پستان ِ چاک داری
پستان دار ِ پربلندی ست انسان
این تله ی اخلاق که واج
واجش مامورِمرگِ زندگی ست
لاجرم از دست داده ای ست
واژن زاده این واژه ی پنج
حرفی که باج می خواهد
این اِنس
این اَن که اینسان
به هست منجر شد
چرا ورود نمی کند کسی به آنچه
بود؟
دستی که در دلم قلم می زند
به فکری که در سرم قدم می زند
دیگر خیانت
نمی کند
باید به خانه برگردم
به مادر که گهواره ای تکان
دادنی ست
به هفتادو هفت سیر کوس
و کیر ِ کهن که هر چه پیر می
شود
بیشتر سیر نمی شود
به جُرم ِ نان بیدار می شود
که در غروبی چرند
دستی به جرم ِ نان بند کند
چرا!؟