کافه
دوباره از باز آغاز کردنم
درحال ِ حرف هایی که با زنم
می زنم
در کافه بی قیافه رفتنم
وبا این کلاه ِ خیلی سرخ پوستی
درحال بسته ای باز کردن
ازخجالت سرخ شدنم
می گویدم نزدِ چشم های سبزه
میدونی ت
که بی تو با تو حتی توی هزار
تویم
به تو یا تو محتاجم
توهرکسان ِ جهات ِ منی
وبی جهت هم که درمن قدم بزنی
زنی به اندازه ی خیلی
برازنده ای
درهر خیابان ِ با من دویده
ای به اندازه ای
چگونه دربستری که به تن
کردی تن ندَرم؟
و از لب های ول ول ولم
کن! در اندکی نخورم؟
ازدوباره این بسته اگر بازنکنم
چه کنم!؟